40 از آن پس چنين گفت : « اى مردمان * بدانيد هركس كه هست اين زمان
كه زيرك برِ زيركان در جهان * بود مرد پرهيزكار از مهان
همانست نادانتر از جاهلان * ز دنيى فزونى طلب بىگمان
نزاعى كه با من معاويّه كرد * به كار مهى جست از من نبرد
نبود از دو صورت برون اين زمان * گر او بُد محقّ يا منم بىگمان
45 گر او بُد « 1 » سزا ، كار دادم به دو * وگر من بُدم چونكه بُد گفتوگو
ز بهر صَلاحِ جهان زين مهى * گرفتم كران دست كردم تهى
بُر او شرط كردم كه در راستى * بكوشد نه در كژّى و كاستى
نيارد به ياد او نبرد سپاه * نسازد ز مردم در آن بازخواه « 2 »
به حرمت كند سوى مردم نظر « 3 » * نگيرد كسى را به جُرم دگر »
50 معاويه را گفت : « هست اينچنين ؟ » * « بلى » گفتش آن مهتر دوربين
از اين خطبه مردم شدند زو شگفت * بَر او هركسى آفرين برگرفت
معاويّه از عمرو رنجيد از اين * كه كارى كنى از برايم گزين
كه آنم نيايد به گيتى به كار * چنين ز آن ز مردم شوم شرمسار
حسن با همه اهل بيتش به راه * به يثرب شدند زود از آن جايگاه
55 به شهرِ مدينه نشستن گزيد * ز تدبير او فتنهها آرميد
و ليكن معاويّه از وى به جان * نمىبود ايمن « 4 » ز كار جهان
همى گفت : « تا او بود برقرار * نباشد بزرگىِ ما پايدار »
چو بُد كرده پيمان از او آشكار * كشيدن نشايست كين خوار خوار
وفات امير المؤمنين حسن بن على ، رضى اللّه عنهما
زنش جعدهء اشعث قيس را * فريبيد تا گشت كينآزما
هامش
( 1 ) ( ب 44 ) . در اصل : كزاو بذ .
( 2 ) ( ب 48 ) . در اصل : ز مردم دران بارخواه .
( 3 ) ( ب 49 ) . در اصل : سوى مردم نطر .
( 4 ) ( ب 56 ) . در اصل : به من بود ايمن .