خداى جهان است كو برقرار * بُد و هست و خواهد بُدن پايدار
دلا چونكه با تخمهء مصطفى * بديدى چه كرد اين جهان از جفا ؟
85 تو از چه وفا چشم دارى از او * بترس از جفايش وفا زو مجو ( 305 )
ببُر دل از اين سفله در نيك و بَد * مجو نيكوى زو مكن بَد به خود
ز دانش به كُنجِ قناعت نشين * زِ دل مهر آلِ نبى برگزين
مگر از پى دولتِ آن سران * دهد رستگارى خدا اندر آن
چو مستوفى از مهرشان روز و شب * گشايد به گيتى همه بسته لب
90 خدايا به آزرمشان « 1 » در گناه * مكن زو به حقّ نبى بازخواه
به فضلت بَديهاش نيكى شمار * مكن شرمسارش به روزِ شمار
نه از دوست دارند هرچيز دوست * پس اين پرگُنه هم نه از قوم اوست
گر از امّتى نيستم درخورش * شمارم يكى از سگانِ دَرش
درِ شاه از سگ ندارد گزير * مرا آن سگِ درگه خواجه گير
95 سگى كردن از سگ نباشد شگفت * سگى بر سگان خود نبايد گرفت
سگى بَر در پادشاهى اگر * سگى كرد يا رب از آن درگذر
سگ قومِ اصحاب كهفى دو گام * نهاد از پى نيكوان ، يافت كام
مرا كز پى مهرشان روز و شب * گشايم به هركار در بسته لب
ز رحمت خداوند بىبهرهام « 2 » * نماند ، به رحمت كند شهرهام
هامش
( 1 ) ( ب 90 ) . آزرم - ملاحظه .
( 2 ) ( ب 99 ) . در اصل : خذاوند بىبهره هم . مصراع دوم ، در اصل : كند شهره هم ؛ نماند - نگذارد .