قلم رفته بر لوحِ نعتش به سَر * به ديده توان راه بردن به سِر
130 سرش گشته تا سينه بشكافته * سزاوارِ او نعت نايافته
چه « 1 » نعتى توان گفتن او را سزا * جز او را چنين پايه باشد كه را ؟
كه فرمان روان بر ستاره كند * به انگشت مه را دوپاره كند « 2 »
نداريم بر نعتِ او دسترس * ثناخوانِ او كردگار است بس
چو برخواند منشورِ پيغمبرى * مَلَك امّتش گشت و انس و پرى
135 ز شفقت بر امّت ز امرِ خداى * در آبادىِ كارِ هر دو سراى
كمين دانه در كسبِ دين شرع كشت * مپندار در غير ذى زرع كشت
طفيلى همه خلق بر خوانِ او * اگر چند بودى جوين نانِ او
دوكون يافت در سايهء او پناه * اگر چند سايه نبودش به راه
به دو آفرينش همه فخر كرد * ولى او همه فخر از فقر كرد « 3 »
140 ز علمِ لدنّى همى دُر فشاند * اگرچه بُد امّىّ و علمى نخواند
حديثش ملك را كتب نسخ كرد * اگرچه ندانست خود نسخ كرد
لقب داد او را خدا مصطفا * ازو يافتند اهل صفّه صفا
در مدح صحابهء عظام ، رضوان اللّه عليهم
ز ياران و اصحاب سيّد دهاند * كه بر آسمان بزرگى مَهاند
وز ايشان چهارند اركان دين * بحقّ هريكى در جهان جانِ دين
145 نخستين ابو بكر كوهِ وقار * كه خواندش خدا ثانى اثنينِ غار
نبى گفت : « ميزانِ ايقان اگر * كند وزن ايمانها سربهسر
نباشد همه چندِ ايمانِ او » * حديث اينچنين است در شانِ او
عمر پور خطّاب يارِ دؤم * كه در كار دين زد بر اعلى اعلَم
ز سعيش شد اسلام تا قندهار * ز عدلش جهان شد چو خرّم بهار
هامش
( 1 ) ( ب 131 ) . در اصل : جه يعنى توان .
( 2 ) ( ب 132 ) . اشاره است به « شقّ القمر » از معجزات نبىّ اكرم .
( 3 ) ( ب 139 ) . اشاره است به حديث « الفقر فخرى و به افتخر » كه برخى آن را از احاديث نبوى و برخى هم از موضوعات برشمردهاند .