بگشتند باهم بسى هر دو تن * نيامد به يك رو ز مردى شكن
على ناگهان تيزْ تيغِ چو آب * برآورد و زد بر سرش در شتاب
ببرّيد خُود و زره سربهسر * به دو نيمه شد پيكرش تا كمر
سر تيغ بر زينش آمد ، شكست * از آن ماند نيمى على را به دست
على رفت نزديكى مصطفى * كه بخشد يكى تيغِ ديگر ورا
به دو داد فخرِ بشر ذو الفقار * بيامد به پيشِ صف آن نامدار
ز پيش و پس و از چپ و دستِ راست * ز كافران بدان مرتضى رزم خواست
على گشت چون باد در مهرگان * بدانديش چون برگِ زردِ خزان
به هر زخمش از كافران يك دو تن * به دوزخ شدندى از آن انجمن
محمّد على را چو زانگونه ديد * ز بهرش از اين در سخن گستريد :
« نبيند جوان چون على روزگار * نه شمشير مانندهء ذو الفقار »
- و باز در همين جنگ ( احد ) هنگامى كه پيامبر ( ص ) زخمى شده بودند و سپاه اسلام ، به گمان شهادت آن حضرت ، با انهزام روبهرو شده بود ، انس بن النّضر از سپاهيان اسلام كه در رزمگاه مىگشت ،
« به پيش ابو بكر و عمّر رسيد * زبير را و طلحه هم آنجا بديد
كه از زخم و سستى مر اين هر چهار * نهان گشته بودند در كوهسار
بپرسيد از ايشان كه : « اينجا چرا * نشستيد دور از رسولِ خدا ؟ »
بگفتند كه : « ورا بدانديش كُشت * به ما بر جهان شد ز كارش درشت »
أَنس گفت : « اگر زو برآمد دمار * نيايد دگر زندگانى به كار
بياييد تا در صف كارزار * ز مهرش به پيشش بميريم زار
از او كس نپذيرفت ، او شد روان * به پيش على آمد از ره نوان
به هر گوشه هردم على برقوار * برافروختى در صفِ كارزار
تلى كردى از پيكرِ كافران * بر آن كافران گشت كارش گران
أَنس گفت كه : « اى شيرمرد خدا * چو شد كشته در رزمگه مصطفى
تو از بهرِ كه جنگجويى چنين ؟ * چه خواهى از اين كوشش اى پاكدين ؟ »
على چون ز گوينده زين درشنيد * بتندىّ و تيزى دلش بردميد
به دو گفت : « بهرِ خدا كارزار * كنم تا شوم چون نبى كشته زار »