ز زهرى كه بُد خورده اندر فدك * به درد آمد اعضاىِ او يكبهيك
سر از درد بر زانوى زن نهاد * دَرِ لطف بر روش حقّ برگشاد
بپرسيدش از بقا و لقا * « لقا » گفت : « خواهم » نبى « نه بقا »
8935 چو بودش چنين راى ، پروردگار * به معنى ز صورت شدش خواستار
بفرمود تا قابض روح ما * رساند به پيشش سلامِ خدا
بگويد : « ز بهرت سراى وصال * بياراستهست ايزدِ ذو الجلال
گرت هست ميل لقاى خدا * فزون زين به گيتىّ فانى مپا »
به فرمان فرشته به دنيى كشيد * به درگاهِ سلطان كونين رسيد
8940 چو اعرابئى عزريائيل دَر * بزد ، خواست ره پيش فخرِ بشر
به دو فاطمه گفت : « راه اين زمان * نيابى به پيش نبى بىگمان
كه با او كسى را مجالِ سخن * كنون نيست از سختىِ رنجِ تن
فرشته به دو گفت ك : « ز راهِ دور * رسيدم كنون وقت بر من مشور
بهل تا ببينم يكى رُوى « 1 » او * كه ناديده رفتن مرا نيست رُو »
8945 نبى را بگفتند : « كس بر در است * و ليكن نه زين شهر و اين كشور است
همى راه خواهد بَرِ مصطفى * نگردد به گفتارِ ما بازِجا »
نبى گفت : « در پيش او بَند و دَر * نباشد ، ز حرمت كند اين خبر
نه اعرابى است او ، بلى هست آن * كه گردند بيوه ز كارش زنان
ببرّد ز مام و پدر بچّگان * برآن خون بود از دو ديده چكان
8950 شود دودمانها از او پاك پست * كسى را نباشد بر او هيچ دست ( 187 )
همى يادِ نامش كند تلخ كام * نخواهد كَسَش بشنود نيز نام
ولى نيست از ديدنِ او گزير * نخواهيم از او رَست برنا و پير »
گشودند دَر ، اندر آمد سروش * سلامى بكرد و ستاد او خموش
نبى گفت : « برگو ، چهدارى پيام ؟ » * بگفتا : « فرستادت ايزد سلام
8955 چنين گفت : اگر هست ميلت چنان * بيايى بَرِ ما ، به گيتى ممان
و گر نيست ، تا بازگردم به راه * به فرمان شوم باز پيشِ إله »
« به كارت » نبى گفت : « مشغول شو * كز آنم بود زندگانىّ نو »
هامش
( 1 ) ( ب 8944 ) . روى نبودن كارى كسى را : غيرممكن و محال بودن آن كار .