از اين آگهى شد بَرِ مصطفى * كه خواهد عرب گشت رزمآزما
سپه گِرد كرد و برآراست كار * به پيكار دشمن سُوى كارزار
7175 سپه داشت جنگاوران دههزار * كه بودند با او از آن پيش يار
ز اعراب مكّه ده و دو هزار * برفتند با او بدان كارزار
نبى خواستى بهر لشكر درم * نبودش ، نشايست جُست از ستم
ز صفوانِ امّيّه بستد به وام * بدان كرد ترتيب لشكر تمام
بترسيد صفوان اگر بدسگال * شود چيره بر « 1 » وى به گاهِ جدال
7180 تلف زآن شود جمله زرهاى او * ازاينرو بدان جنگ بنهاد رُو
ز شوّال كرده گذر هفت روز * روان گشت آن لشكر رزمتور
در آن شهر عَتّاب ابن الأسيد * به حكم پيمبر خلافت گزيد
تلى بود از ريگ بر روى راه * گذر داشت بر وى سراسر سپاه
به بالاش عبّاس « 2 » بنهاد رُو * نگه كرد در لشكر رزمجو
7185 فراوان نمودش جهانجو سپاه * به سيّد چنين گفت آن نيكخواه :
به كمّى لشكر دگر بدگمان * ندارد گمانى به ما بىگمان
هميدون ز بيشىّ لشكر دگر * به ما برنگردند پيرُوزگر »
نبى گفت : « اى عمّ از اين درمگو * مشو غرّه ، نيرو ز دادار جُو »
چو زآنجا گذشتند چندى سپاه * درختى گشتن بود بر طَرْفِ راه
7190 كه مانندهء آن درختى دگر * عرب را بُدى جشنگه پيشتر
كز آنجا « 3 » درآويختندى سلاح * به بازى شدندى « 3 » و كردى مزاح
گروهى نواسلاميان آن زمان * به سيّد از اين كار گفتا چنان :
« سزد گر مراين دارمان « 4 » جشنگاه * كنى چون عرب ار دگر يك به راه »
برنجيد از اين آرزو مصطفى * چنين پاسخ آورد آن قوم را :
7195 « نيايد از اين آرزو بوىِ آن * كه هستيد ديندار كس اين زمان
چگونه ، كجا ، كى شناسم روا * پرستيد چيزى به غير از خدا
هامش
( 1 ) ( ب 7179 ) . در اصل : شود خيره بر .
( 2 ) ( ب 7184 ) . عبّاس بن عبد المطّلب .
( 3 ) ( ب 7191 ) . در اصل : كر انجا ؛ در اصل : ؟ ؟ ؟ پازى شدندى .
( 4 ) ( ب 7193 ) . دار : درخت .