از آن پيش كو دست شويد به خون * به پيكار او رفت بايد كنون
7150 براين يك سخن گشت پير و جوان * كه بايد به پيكار او شد روان
ز صحرانشينانِ قومِ عرب * براينكار كردند يارى طلب
ز هر حىّ و هر جاى چندى سپاه * به نزديك ايشان سپردند راه
سپه گِرد شد جنگجو سىهزار * همه شيرمردانِ خنجرگزار
سپهبد برايشان بزرگى همام * كه بُد مالكِ عوف نصرى « 1 » به نام
7155 به فرمان مالك دلاور سپاه * همى با زن و بچّه آمد به راه
يكى مرد بُد جنگديده بسى * بَد و نيك گيتى شنيده بسى
ز پيرى شده چشم تيره ورا * ولى راى و تدبير بودش به جا
دُرَيد « 2 » آن خردمند را نام بود * به تدبير مشهور ايّام بود
از او جُست مالك در اين جنگ را * چنين پاسخ آورد دانا ورا
7160 كه : « بردن به پيكارِ اهل و عيال * كند مرد را زار و شوريده حال
به پيكار بايد دل آسُوده مَرد * پريشان دل از جان نجويد نبرد
چو همراه باشد عرب را همال * پريشان بود در نبرد از عيال »
ز دانا نپذرفت مالك سَخُن * به پاسخ براينگونه افگند بُن
كه در روز كوشش ز لشكر تمام * ستانم همه تيغها را نيام
7165 كه مردم بدانند ، چاره ز جنگ * ندارند ، كوشش كنند بىدرنگ »
به دو گفت دانا : « بدين عقل و را * كنون در عرب مىشوى پيشوا ( 152 )
چو خواهد شدن در هزيمت سپاه * مگر بازدارد نيامش « 3 » ز راه
نشايد گريختن به ره بىنيام * زهى راىِ خيره ، زهى كارِ خام
شبانى ترا بهتر اندرخور است * كه لشكركشى شيوهء ديگر است »
7170 چو بُد گَلّه و رمّه بىمر ورا * خطابش شبان كرد آن پاكرا
نپذرفت مالك از او اين سخن * سپه كرد اندر حُنَين « 4 » انجمن
كه نزديك مكّه به دوروزه راه * يكى پهن دشتست آن جايگاه
هامش
( 1 ) ( ب 7154 ) . مالك بن عوف النّصرى .
( 2 ) ( ب 7158 ) . دريد بن الصّمّه .
( 3 ) ( ب 7167 ) . در اصل : بيامش .
( 4 ) ( ب 7171 ) . در اصل : جنين .