به حُكم پيمبر على شُد به راه * بيامد به نزديكىِ آن سپاه
رضاىِ دلِ همگنان بازجُست * ز تدبيرِ او شد شكسته درست
كسى را كه كشته بُدند ، خونبها * بداد و از آن كرد تُندى رها
7110 چو خشنودى همگنان شد پديد * از آنجا على سوى مكّه كشيد
* وزآنرو روان گشت خالد به راه * سوى نخله « 1 » آورد جنگى سپاه
به قوم مُضَرّ و كِنانه خبر * چو آمد از آن مردِ پرخاشخر
بزرگان نشستند با همدگر * بگفتند از اين در سخن دربهدر
نديدند در خويش پايابِ جنگ * نشايستى آنجاى كردن درنگ
7115 به نزديكِ عزّى مهينِ بتان * برفتند يكبارگى مردمان
( 151 ) بگفتند احوالِ خالد به دو * كه : « از ما ز بهرِ تو شد جنگجو
ندارند پايابِ او كس ز ما * تو گر زآنكه هستى حقيقت خدا
ز خود شرّ آن جنگجو دور كُن * دلِ ما ازاينكار مسرُور كُن
و گر نيست در تو از اين در توان * چرا خوار گيريم بهرت روان
7120 ز تو بازداريم يكباره دست * ز كينِ تو گرديم عيسىپرست »
چو چندى بگفتند از اين در سخن * برفتند از پيشش آن انجمن
سلاح آنچه در جنگ بايد به كار * گذاشتند نزديكِ بت خوارخوار
گريزان شدند آن همه مردمان * درآمد ازاينروى خالد دمان
از ايشان كسى را در آنجا نديد * به زودى از آنِ مِعْبَدَه كين كشيد
7125 بناهاىِ آن كرد با خاك راست * همه نيكويى از خداوند خواست
بتِ عزّى و هرچه بود از بُتان * برون برد از مِعْبَدَه آن زمان
به ره پارهپاره بكردندشان * بخوارى به ره برفگندندشان
از آن مِعْبَدَه بىكران خواسته * سوى مكّه بُردند آراسته
نبى گشت خشنود از وى در اين * برافروخت زين روزْ بازار دين
* 7130 به اعرابِ ديگر سپه همچنين * برفتند در دعوتِ كارِ دين
هامش
( 1 ) ( ب 7111 ) . در اصل : نحله .