روان گشت صفوانِ امّيّه « 1 » خوار * گريزان بشد تا به درياكنار
همىخواست كردن ز دريا گذر * شدن سوى صنعا و آن بوموبر
7045 ز قوم مُسلمان عُمَيْرِ وهب * بُدش دوست ، شد نيكيش « 2 » را طلب
بَرِ مصطفى كرد خواهش در آن * كه زنهار دادش پيمبر به جان
ز سيّد نشان « 3 » كرد درخواه مرد * كز آنَش بود امن از گُرم و درد
به دو داد دستارِ خود مصطفى * به نزديكِ صفوان شد آن پاكرا
به دو گفت : « بادت بشارت دراين * كه سيّد گذر كرد از كارِ دين
7050 فرستادت اينك نشانِ امان * بيا تا به پيشش رويم اين زمان »
به دو گفت صفوان : « نبادا كه او * كند غَدْر و خونم درآرد به جُو »
عُمَيْر وَهَب گفت : « جز راستى * نبينند از او هيچكس كاستى
حرام است در دين او غَدْر كرد * به گِردِ دَر بد به كارش مگرد
محمّد چو پيوستهء خونِ تست * كه از پشتِ خال تو آمد درست
7055 چو كردش خدا پايه زين در بلند * تو بر خود ز كارش چه خواهى گزند
نكوخواهِ او باش تا دادگر * ترا نيز پايه كند بيشتر »
به گفتارِ او گشت صفوان روان * درآمد به پيش پيمبر نوان
نبى گفت : « از دينِ پروردگار * و گر زخمِ شمشيرِ زهر آبدار
گُزين كن ز هر دو يكى اين زمان * ببين تا چه خواهى ، زمان يا امان ؟ »
7060 به دو گفت صفوان : « به دو مَه زمان * سزد گر بيابم ز كُشتن امان »
نبى گفت : « دادم زمان چار ماه * كز آن پس درآيى به دينِ إله »
چو از مصطفى ديد نيكى در اين * پس از مدّتى زو پذيرفت دين
* زنِ عِكْرَمه نام امّ حكيم * بُد از كارِ شوهر پُر از ترس و بيم
به پيشِ نبى كرد خواهشگرى * كه با او نسازد ز كين داورى ( 150 )
7065 نبى زو پذيرفت و او شد روان * به مُلك يمن شد ز مكّه نوان
هامش
( 1 ) ( ب 7043 ) . صفوان بن أميّة بن خلف .
( 2 ) ( ب 7045 ) . در اصل : ننكيش . شايد : در اينجا نيكى به معنى بخشش ، احسان باشد . نك به : ( فرهنگ فارسى معين .
ذيل « نيكى » معناى رديف 4 ) .
( 3 ) ( ب 7047 ) . نشان : علامت ، نشانه ، نشانى ؛ نيز نك بيت 7050 .