6220 چو عبد اللّه آمد به ايرانزمين * دگرگونه شد داستان اندراين
برنجيد كسرى چو آن نامه ديد * بدرّيد و زين در سخن گستريد :
« كه را زهره كه با اين احترامم * نويسد نامِ خود بالاىِ نامم » « 1 »
فرستاده را كرد خوار اندر اين * برون كردش از ملكِ ايرانزمين
چو عبد اللّه آمد بَرِ مصطفى * وزين داستان كرد آگه ورا
6225 نبى گفت : « بادش دريده شهى ! * چو آن نامه زان ملك دستش تهى »
دعا كرد اجابت خداوندگار * از او و ز ملكش برآمد دمار
وزآنروى پرويز احوال خُوَد * ز كار پيمبر همىديد بَد
كه پيرى به خلوت سه نوبت بديد * كه ناگاه پيش وى آمد پديد
يكى چوب در دست گُفتى به دو : * « ز دين محمّد مپيچ ايچ رُو
6230 و گرنه بزرگيت برهم زنم * چو اين چوب شاهىِّ تو بشكنم »
سئم نوبت آن چوب بشكست خوار * بيفزود از اين كينِ آن شهريار
فرستادهاى چُست فيروز نام * فرستاد پيشِ خديوِ انام
چنين گفت : « او را به پيشِ من آر * و گر جويد از گفتهء تو گذار
هامش
( 1 ) ( ب 6222 ) . اين بيت از حكيم نظامى گنجوى است ، آنجا كه در ضمن داستان خسرو و شيرين ذيل عنوان « نامه نبشتن پيغمبر به خسرو » به شيوايى تمام اينچنين سروده است :چو نامه ختم شد صاحب نوردش * به عنوان محمّد ختم كردش
به دست قاصدى جلد و سبكخيز * فرستاد آن وثيقت سوى پرويز
چو قاصد عرضه كرد آن نامهء نو * بجوشيد از سياست خونِ خسرو
به هر حرفى كز آن منشور برخواند * چو افيونخوردهاى مخمور درماند
ز تيزى گشت هر مويش سنانى * ز گرمى هر رگش آتشفشانى
چو عنوانگاه عالمتاب را ديد * تو گفتى سگ گزيده آب را ديد
خطى ديد از سواد هيبتانگيز * نوشته : « از محمّد سوى پرويز »
غرور پادشاهى بردش از راه * كه : « گستاخى كه يا رد با چو من شاه
كه را زهره كه با اين احترامم * نويسد نامِ خود بالاىِ نامم »
رخ از سرخى چو آتشگاهِ خود كرد * ز خشم انديشهء بد كرد و بد كرد
دريد آن نامهء گردنشكن را * نه نامه ، بلكه نامِ خويشتن را . . .( نك . به خمسهء نظامى ، خسرو و شيرين ، چاپ اميركبير ، ص 407 )