يكى روز فيروز شد پُرشتاب * به سختى همىخواستى زو جواب
نبى گفت : « امشب ز پرويز زار * به فرمان پورش برآمد دمار
تو چندين چرا گشتهاى پرشتاب * به سوى كه جويى ز پيشم جواب ؟ »
به دو گفت فيروز : « هىهى سَخُن * نگر تا چه گويى ؟ يكى فكر كُن !
6260 چو آگاه گردد شهنشاه از اين * به ايران بَرَد خاكِ يثرب زمين
مخور با جهانى در اين زينهار * به گفتار در كارِ خود هوش دار ! »
نبى گفت : « شاهى مرا ياور است * كه از جُمله شاهنشهان برتر است
تو شَوْ هركجا خواهى اين بازگو * كه باكى ندارم از اين گفتوگو »
به دو گفت فيروز : « من اين سخن * به باذان « 1 » بگويم در آن انجمن »
6265 نبى گشت دستور و گفتش چنين : * « بگو گر پذيرى ز من پاك دين
گذارم به تو جُمله مُلك يمن * كه خواهد خداوند دادن به من ( 134 )
و گرنه برآرم ز مُلكت دمار * نيابى ز دستم به جان زينهار »
از آن پس سزاوارشان هديه داد * فرستاده رو سوى باذان « 2 » نهاد
به باذان « 3 » بگفتند : « كز شهريار « 3 » * خبر مىدهد بر بَدى آشكار
6270 چه گويى ، چهخواهى در اين كاركرد ؟ * از او جُست بايد به زودى نبرد »
چنين گفت باذان : « 4 » « سخن را در است * اگر راست گفتهست پيغمبر است
و گر از كژى گفت از اين در سخن * ببرّم بدين كين سرش را ز تن
بمانيم تا چندگاهى دگر * مگر بر درستى رسد زين خبر »
از آن پس خبر آمد از پيشگاه * كه : « خسرو شد از حكم شير و تباه
6275 بر ايرانزمين يافت شيرويه كام * وز اويست نزديك باذان پيام « 5 »
كز آن نامور مرد تازى « 6 » نژاد * كه اندر رسالت زبان برگشاد
مبادا كه جويى به بيهوده جنگ * ز فرمان من كُن به كارش درنگ »
هامش
( 1 ) ( ب 6264 ) . در اصل : ب ؟ ؟ ؟ ادان .
( 2 ) ( ب 6268 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ادان .
( 3 ) ( ب 6269 ) . در اصل : ب ؟ ؟ ؟ ادان . . . كر شهريار .
( 4 ) ( ب 6271 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ادان .
( 5 ) ( ب 6275 ) . در اصل : نادان بيام .
( 6 ) ( ب 6276 ) . در اصل : مرد نارى .