به باذان « 1 » روان شو به ملكِ يمن * بگو تا بيايد بدان انجمن
6235 بگيرد مر او را و كرده به بند * فرستد بدين بارگاهِ بلند »
روان گشت فيروز از آن پيشگاه * به نزديك پيغمبر آمد ز راه
رسانيد پيغامِ كسرى به دو * به شهر اندر افتاد اين گفتوگو
منافق در اين شادمانى نمود * همى هريكى گفت ك « ين كار بود
كه خسرو شهنشاه ايرانزمين * بخواهد از اين تازه دين جُست كين »
6240 ز فيروز سيّد بپرسيد باز : * « چرا ريش كوتاه و سبلت دراز ؟ »
بگفتند : « حكم خداوند ماست * بماندن چنين سبلت و ريش كاست »
نبى گفت : « سبلت گرفتن رواست * ولى ريش خود را بريدن خطاست »
چو فيروز در خويش نيروى آن * نمىديد كو را ببردن توان
به نزديك باذان « 2 » روان شد به راه * به پيشش رسانيد فرمان شاه
6245 خردپيشه باذان « 3 » دو فرزانه را * فرستاد با او بَرِ مصطفى
سخنهاى خسرو بر او كرد ياد * در دُرج دانش از آن برگشاد
كه : « كردن چنين خوار فرمان شاه * كند كارهايت به گيتى تباه
مينديش و آهنگ درگاه كُن * مكش سوى زشتى ز كارت سَخُن
كه خواهشگرى سازمت پيش او * كز آن شاه نايد گزندت به رُو
6250 و گر اين سخن را نخواهى شنيد * نخواهى به درگاه خسرو كشيد
سپاه آرم و بندمت دست خوار * فرستم به زشتى بَرِ شهريار »
سه پوينده از پيش باذان « 4 » به ره * برفتند پيشِ رسُولِ إله
بگفتند پيغام باذان « 5 » به دو * ز نيك و بد از هر درى گفتوگو
فرستاده زآن پس ز سيّد جواب * بجُستى و كردى به رفتن شتاب
6255 به امروز و فردا خديوِ بشر * زمان برد شش ماه برتر بهسر « 6 »
هامش
( 1 ) ( ب 6234 ) . در اصل : ب ؟ ؟ ؟ ادان .
( 2 ) ( ب 6244 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ادان .
( 3 ) ( ب 6245 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ادان .
( 4 ) ( ب 6252 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ادان .
( 5 ) ( ب 6253 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ادان .
( 6 ) ( ب 6255 ) . در اصل : ماه بر ؟ ؟ ؟ ربسر ( ؟ )