خدايى كه جز او خداوند نيست * كند هرچه خود خواهد از هست « 1 » و نيست
نمُرد و نميرد به جا جاودان * هويدا برش رازهاى نهان
6175 كسى را كه يزدان شود راهبر « 2 » * نپيچد كسش باز از آن راه سر
كسى را كه گُم ره كند ، راهبر * نگردد كسى را برآن راهبر
كنون هركه هستيد اى مردمان * پذيريد اين دين ز من اين زمان
كه پاداش يابيد حور و قصور * مقام وصال و سراىِ سُرور
و گر دين نخواهيد كردن قبول * بجنگيد با كردگار و رسُول
6180 ندارند عجزى از آن كارزار * كنند اندر آن حالتان كارزار
به دنيى بود شوربختى از آن * به عقبى عذاب از خدا جاودان
من اندر رسالت بگفتم پيام * شما را ببينيد تا چيست كام ؟
ز من باد بر جانِ آنكس دُرود * كز اين راست « 3 » راهش بود تاروپود »
برفتند راهش به راهى دگر « 4 » * ز نزديك آن پيشواىِ بشر
6185 به پيش مُقَوْقِس چو حاطِب رسيد * دلِ او ز اسلام دورى گزيد
ولى نامه را زود پاسخ نوشت * به باغ سخن تخم دانش بكشت « 5 »
فرستاد تحفه سزاوارِ او * روان كرد او را به خويى نكو
دو نيكو كنيزك ، يكى اشترش * فرستاد با جامهها درخورش
كنيزك يكى ماريه داشت نام * پيمبر از آن ماهرو يافت « 6 » كام
6190 پس از مدّتى زو براهيمزاد * به دوسالگى رو به عُقبى نهاد
دگر را به حسّان ثابت سپرد * بشد شاعر ، آن خوبرو را ببرد
پس استر كه دلدل ورا نام بود * به عمزادهء خود على داد زود
از آن جامهها بهرهء ديگران * سزاوار داد از كران تا كران
هامش
( 1 ) ( ب 6173 ) . در اصل : خواهد ار هست .
( 2 ) ( ب 6177 ) . - كسى را كه ره گم كند ، راهبر .
( 3 ) ( ب 6183 ) . در اصل : كرين راست .
( 4 ) ( ب 6184 ) . برفتند راهش به راهى دگر ( ؟ ) ظاهرا : برفتند هريك به راهى دگر .
( 5 ) ( ب 6186 ) . در اصل : دانش نكشت .
( 6 ) ( ب 6189 ) . در اصل : ماه زو يافت .