ميان من و صخر از ديرباز * تو دانى كه باشد خصومت دراز
كه جفت ورا ، هند ، با من قريش * بزشتى سخن گفتى از پسّ و پيش
6065 گرم آورد او گزندى به رُو * چه سازم ؟ چو تنها شوم اندر او »
به عُثمان چنين گفت پس مصطفى * كه : « بايد شدن سوى مكّه ترا
به گفتن كه : « ما را زيارت هواست * نه پيكار جُستن كه خوفِ شماست »
روان گشت عثمانِ عفّان ز پيش * به مكّه سخن گفت از اين با قريش
چنين پاسخش بود : « اكنُون ورا * نخواهيم در مكّه كردن رها
6070 تو برخيز بارى زيارت بكُن * ميفزا ز كارش به ما بر سَخُن »
چنين گفت عثمان كه : « بىمُصطفى * روا نيست كردن زيارت مرا »
از او خواستند مردمان بعد از آن * كه در مكّه عثمان گزيند مكان
ز هر دين كه دارد ز نو وز كُهُن * نگويند ك : « ين را بكُن ، آن مكُن »
نپذرفت عثمان و گفتا : « ز من * مجوييد اين آرزو انجمن
6075 كه يكساعته صُحبتِ مصطفى * به از هر دو گيتى به شاهى مرا »
خبر شد ز عثمان بَرِ مصطفى * كه در مكّه كُشتند ناگه ورا
پيمبر به پيكار برساخت كار * كه جويد از آن كافران كارزار
دگرباره ز اصحاب بيعت ستد * كه كس برنگردد ز نيك و ز بد
در اين حال عثمان بَرِ مصطفى * رسيد و نبى كرد كوشش رها
6080 سُهَيْل و حُوَيْطَب « 1 » ز قوم قريش * به پيغام از مكّه آمد به پيش
كه : « بايد كنى صُلح با ما در اين * نهى اندر اين كار پيمان چنين
كه امسال از ايدر شوى بازِجا * كنى سالِ ديگر بدين كار را
كه ما شهر با تو گذاريم از اين * نياريم كس ياد پيكار و كين
به ده سال پيمان بود آنچنان * كه كس از دورويه نيابد زيان
6085 ز ما هركه گردد مسلمان ، ورا * ندارى بَرِ خود ، فرستى به ما
وز آن قوم هركو گرايد به ما * هميدون فرستيم پيشت ورا
و گر زآن كه بيگانهاى رزمخواه * شود ، كس نيايد به يارى به راه
هامش
( 1 ) ( ب 6080 ) . در اصل : صهيب . به شهادت منابع معتبر نظير طبرى و سيرهء ابن هشام ، سيرت رسول اللّه ، العبر ، فرستادهء قريش در قضيّهء بيعت الرّضوان « سهيل بن عمرو » است ( و طبرى « حويطب » را هم علاوه دارد ) . : حويطب بن عبد العزّى .