يكى گفت : « آنرا كه نسترد هم * سزد گر دعاگويى از بيش و كم »
بپذرفت سيّد سخن تا سهبار * دعا كردشان پس بَرِ كردگار
از آن پس به شهر مدينه كشيد * در آن جايگه چندگاه آرميد
ز مكّه يكى نامِ او بو بصير « 1 » * بَرِ مصطفى رفت و شد دينپذير
6140 قريشى دو تن را بَرِ مصطفى * فرستاد تا آردش بازِجا
پيمبر مر او را بديشان سپرد * قريشى روان گشت و او را ببُرد « 2 »
مسلمان از ايشان يكى خواست تيغ * چو بستد ، بر او زد ز كين بىدريغ
تبه گشت كافر دگر يك چو باد * گريزان به پيش نبى رُو نهاد
بيامد هميدون برش بو بصير « 3 » * نبى گفت : « بد كردهاى خيرهخير
6145 كسى را كه من داده بودم امان * چرا بر سر آوردى اكنون زمان ؟ »
بگفتا : « چو زين حدّ شاهى برون * شدم ، نيست تاوان به من بر ز خون
نه اين دو تبهكار از آن انجمن * اگر ده بُدندى ، نرستى ز من »
نبى گفت : « اگر چون توام ياوران * بُدندى ، چه باكم از آن كافران ؟ »
چنين داد پاسخ به دو بو بصير : « 4 » * « چو خود ياورت آورم بىنظير »
6150 برفت از مدينه به درياكنار * گرفت اندر آنجا به ديهى قرار
به مكّه هر آن كو مُسُلمان بُدند * يكايك به نزديكى او شُدند
چنين تا كه پانصد تن از مكّيان * به نزديك او گِرد گشت آن زمان
زدندى در آن ره رهِ كاروان * كه از مكّه بودى به جايى روان
از ايشان به تنگ آمدند مكّيان * به هركس رسيدى از ايشان زيان
6155 فرستاد مكّى بَرِ مُصطفى * كه : « نزديكِ خود خوان مرآن قوم را
كه داديمشان اندراين زينهار * در اين كار پيمان شُمر برقرار »
پيمبر فرستاد و خواندش به پيش * برستند از دستبردش قريش
هامش
( 1 ) ( ب 6139 ) . در اصل : بو نضير ؛ ابو بصير ، عتبة بن أسيد .
( 2 ) ( ب 6141 ) . در اصل : او را نبرد .
( 3 ) ( ب 6144 ) . در اصل : بو نضير .
( 4 ) ( ب 6149 ) . در اصل : بو نضير .