چو از كار او گشت آگه قريش * نشستند با همدگر كمّ و بيش
گزيدند مردى ز بهرِ پيام * كه بودى بُدَيْلِ خُزاعى « 1 » به نام
بگفتند : « رو با محمّد بگو : * در اين آمدن چيستت جستوجو ؟
6020 اگر جنگجويى ، به جنگت ميان * ببنديم يكبارگى تازيان « 2 »
و گر صلحجويى كه آيى به شهر * نخواهيم دادنت از اين شهر بهر
سزد گر شوى بازپس زآن مقام * نكوشى به خيره در اين كار خام »
فرستاده آمد بَرِ مصطفى * پيام عرب كرد پيشش ادا
نبى گفت : « من نيستم جنگجو * به حجّ سوى مكّه نهاديم رُو
6025 نبودى در اين شهر عادت ز پيش * ز حجّ بازدارد كسى را قريش
مرا با عرب دست داريد باز * مگيريد اين كار بر خود دراز
كه چون من از ايشان شوم جنگجو * شما را از اين كار گردد نكو
نبايد شدم جنگجو از قريش * بود كارتان جمله بر جاى خويش »
بُدَيْلِ خُزاعى از او بازگشت * به مكّه درآمد از آن طَرْفِ دشت
6030 چنين گفت : « ازآنرو همه راست « 3 » است * ازاينروست هر كار كز كاست « 3 » است
نديدم ز گفتارِ او جُز نكو * روا كرد بايد در اين كامِ او »
از او چون قريشى از اين درشنيد * بزرگى از آن مكّيان برگزيد
كه عُروه بُدش نام و مسعود « 4 » باب * ز قوم ثقيف آمدش انتساب
شهان جهان را بسى ديده بود * ز هر ملكى احوال بشنيده بود
6035 بشد تا ز كارش شود باخبر * به پيدا و پنهان ز خير و ز شر
نشسته ورا ديد و اصحاب را * مغيره به كف تيغ پيشش به پا
همه داده او را دل و جان و هوش * همه از ادب لب ز گفتن خموش
فدا كرده جان پيشِ او سربهسر * نكردى ز فرمانِ او كس گذر
به دو گفت ك : « اى مهترِ نامدار * چه جويى ز خويشان خود كارزار
6040 چو خويشانِ خود كرده باشى هلاك * ز كارِ تو بيگانگان را چه باك
هامش
( 1 ) ( ب 6018 ) . بديل بن ورقاء خزاعى .
( 2 ) ( ب 6020 ) . چنين است در اصل ، شايد در اينجا « تازنان » صحيحتر باشد .
( 3 ) ( ب 6030 ) . ظاهرا : راستى است ؛ كاستى است .
( 4 ) ( ب 6033 ) . عروة بن مسعود الثقفى .