چو روشن شد و يافت ، آمد به راه * تهى يافت از لشكر آن جايگاه
بناچار بنشست در مرحله « 1 » * به دل گفت : شويم نمانَد يله
5860 چو آگاه گردد ، طلب داردَم * چنين خوار اينجاى نگذاردم
يكى پاكتن بود سُلمى نژاد * كه او را پدر نام صفوان « 2 » نهاد
نبى بود كرده مراو را رها * كه هركو بمانند « 3 » چيزى به جا
رساند ز پس باز پيش « 4 » سپاه * چنين بود كارش برآن طَرْفِ راه
چو شب روز شد ، ديد صفوان ورا * بگفتش : « چه افتاد ازاينسان ترا ؟ »
5865 چو برگفت ، بر ناقهء خود نشاند * مهارش گرفت و بتيزى براند
وزاينرو نبى چون به منزل رسيد * دُژم گشت چون جفت خود را نديد
على را فرستاد اندر پِيَش * كه آرد به زودى به پيشِ وِيَش
على ديد در راه آن هردو را * كه مىآمدندى بَرِ مصطفى
بپرسيد احوال و پاسخ شنيد * از آن پس بهم پيش سيّد كشيد
5870 چو زين آگهى در سپاه اوفتاد * دگرگونه هركس سخن كرد ياد
منافق زبانِ بدى برگشاد * از آن پاكدامن به بَد كرد ياد
چنين گفت عبد اللّه ابن سَلُول * كه : « صفوان بر او خوبتر از رسُول
به دل عايشه گر ورا برگزيد * توان اندراين كار عذرش شنيد
دگر آنكه هر روز شويش زنى * كند تازگى « 5 » باز از برزنى
5875 علىرغم او گر يكى راهزن * كند مهركارى سزد بىسخن »
چو سيّد به شهر مدينه رسيد * از اين هركسى كرد گفت و شنيد
فتاد اين سخن در زبانِ همه * از اين كار گفتى شبان و رمَه
رهى داشت بو بكر يك خيرهگو * كه مِسْطَح « 6 » پدر كرده بُد نام او
هامش
( 1 ) ( ب 5859 ) . مرحله : منزلگاه ، فرود آمدنگاه . شويم نماند يله - شوى من مرا رها نمىكند ، از من غافل نمىماند .
( 2 ) ( ب 5861 ) . صفوان بن المعطّل السّلمى .
( 3 ) ( ب 5862 ) . در اصل : بمانيد . بمانند - بگذارند .
( 4 ) ( ب 5863 ) . در اصل : بس بار بيش .
( 5 ) ( ب 5874 ) . در اصل : كند باركى باز .
( 6 ) ( ب 5878 ) . مسطح بن أثاثه ( غلام ابو بكر ) .