سگاليد با هركسى زين سَخُن * دگرگونه هريك فگندند بُن
على گفت : « چندين چه پيچى از اين ؟ * رها كن ورا ، ديگرى كُن گزين
5925 نه جز او دگر زن نكوروى نيست * دگرخواه اگر در دلت زو شكيست »
ازاينروى با مرتضى عايشه * نبُد بعد از آن باصفا عايشه
عمر اينچنين گفت : « در كار او * مكن هيچ باور از اين گفتوگو
نه منّت نهادت در اين دادگر * كه زايندگان « 1 » ترا سربهسر
ز بد داشتم تا به حوّا نگاه « 2 » * چرا اوفتادت كنون اشتباه ؟
5930 چو نزديك يزدان نبود اين روا * كه باشد يكى مادر بد تُرا
چگونه روا دارد اى پرخرد * كه محبوبهء تو كند كارِ بد
تنى كآن به لمست رسد يك نفس * ندارد جهنم بر او دسترس
زنى كو بود روز و شب دربرت * چگونه در او مىشود باورت
كه يزدان كند دوزخ او را مقرّ * چو بدكاره را نيست ز آتش گذر
5935 در اين تُهمت او را گناهى مگير * كه مردم ز تهمت ندارد گُزير »
پس از اهل خانه سرِ انجمن * بپرسيد احوالِ آن پاكتن
اسامه چنين گفت : « از اين نيكزن * نديدم بدى ، نه شنيدم سخن
به كردار و گفتار از او زشتكار « 3 » * نه اندر نهان خاست « 3 » و نه آشكار
توانم براين كار سوگند خَوْرد * چرا دل از اين داشت بايد به درد ؟ »
5940 كنيزك كه بودش بُرَيْرَه به نام * چنين گفت پيش خديو انام :
« نديدم در اين نيكزن بد جز آن * كه وقتى شبى خواستم پُخت نان
چو كردم خمير آرد ، گفتم به دو : * نگهدار تا من كنم جُستوجو
فراز آورم هيمه ، سوزم تنور * برفتم ز نزديك او دير و دُور
بخفت او ، كه آرْدِ مرا گوسفند * بخورد و از آن شد دلم دردمند »
5945 چو هركس همىگفت نيكى ورا * بر او گرمتر شد دل مصطفى
سوى عايشه شد خديوِ انام * چنين گفت او را بَرِ باب و مام
كه : « كس بىگناه آشكار و نهان * نبود و نباشند اندر جهان
هامش
( 1 ) ( ب 5928 ) . در اصل : كه را ؟ ؟ ؟ دكان .
( 2 ) ( ب 5929 ) . در اصل : ز ؟ ؟ ؟ د داش ؟ ؟ ؟ م بانحوا بكاه .
( 3 ) ( ب 5938 ) . در اصل : او رستكار ، . . . نهان حاست .