4355 محمّد بهجايست و مردى بهجا * بر او گر توانى نبرد آزما
چه گويى چنين گفتهء نابكار * اگر مردى از وى برآور دمار »
چو پاسخ چنين يافت ، سوگند خورد * كه ياور نخواهد ز كس در نبرد
رود با كسانِ خود از بهر جنگ * برآرد سر نامِ مردى ز ننگ
نجويد براين خورد و آرام و خواب * به رسم شبيخون رود بر شتاب
4360 بشد اوّلين روز ذى قعده مرد * ز مكّه بر آهنگ جنگ و نبرد
دو صد مرد جنگاورِ نامدار * برفتند با او سوىِ كارزار
چنين تا به بنگاه قوم نضير « 1 » * برفتند كفّارِ جنگى دلير
حصارى كه بودى به يثرب ديار * جهودان بُدندى در او بىشمار
بُدى دوستش مهتران حصار * گرفت اندر آن قلعه مكّى قرار
4365 به شهر مدينه نيارست رفت * ز بيمش همىپوست بر تن بكفت
همان ننگ بودش كزاو « 2 » خوارخوار * به مكّه رود باز ناكرده كار
برآورد رنگى در آن از فُسون * كه از عُهدهء عهد آمد برون
به شهر مدينه از آن جايگاه * فرستاد پنجاه تن را به راه
كه ناگه بر او تاختن آورند * كسى را كه يابندشان بشكرند
4370 كه گردد درستىّ سوگندِ او * چو باشد از ايشان شده جنگجو
سپيده چو از كوه سربركشيد * از اين قلعه كافر بدانجا رسيد
به يك گوشه زآن شهر آن كافران * رسيدند و كردند رزمى گران
ز انصار چندى در او كارِ گل * همىكرد ، گشتند از آن دلگسل
دو تن را از ايشان بكُشتند زود * فگندند جايى كه برپاى بود
4375 وز آن جايگه كافر ناسپاس * سبك بازگرديد و رفت از هراس
به زودى به نزديك صخر آمدند * وز آنجا به مكّه روانه شدند
از آن بيم كآيد سپه در عقب * نيارستى استاد مردِ عرب
ز بيم نبى شد گريزان به راه * همىراند چون باد جنگى سپاه
خبر رفت پيش پيمبر از اين * كه كافر دگر ره پىافگند كين
4380 به بالين شير اندر آمد شغال * دو تن را تبه كرد اندر جدال
هامش
( 1 ) ( ب 4362 ) . در اصل : قوم نصير ؛ « بنگاه » را در سيرت : « مقامگاه » آورده است .
( 2 ) ( ب 4366 ) . در اصل : بودش كرو .