چنين گفت ك « اى مردمانِ جهود * چرا چشم جانتان بكلّى غنود ؟
نه آخر به توريت در روشن است * كه ختم رسُل جملگى بر من است
پذيريد از من كنون دين پاك * كه باشد رهايى در اين از هلاك »
نكردند گفتار سيّد قبُول * ز پيكار پرداختندى فضول
4310 همى هريكى گفت : « ما چون قريش * نهايم اى خردپرورِ تازهكيش
به ما بر گمانى مبر آنچنان * كه از ما هراسد هِزَبر دمان »
پيمبر برنجيد از گفتشان * چو ديو هوا بُد شده جفتشان
فرستاد و آن عهدنامه ببُرد * بدرّيد و زآن پس بديشان سپُرد
كه : « پيمان به يك سو نهادم كنون * بشوييم دستِ دليرى به خُون »
4315 ز شهرِ مدينه از آن پس سپاه * بفرمود تا رو درآرد به راه
كِنانه « 1 » بدان شهر فرمود سر * كه بُد عبد منذر مر او را پدر
لواى نبى داشت حمزه به جنگ * برفتند جنگاوران بىدرنگ
جهودان سراسر حصارى شدند * عزيزان يكايك به خوارى شدند
مُسُلمان درآمد به گِردِ حصار * نكردند كس اندر او كارزار
4320 دو هفته جهودان حصارى بدند * ز فرمانبرى بعد از آن دم زدند
به صلح از دَرِ جنگ برخاستند * ز سيّد اجازت در آن خواستند
كه آيند بيرون از آن تنگ جا * بسازند با گفتهء مصطفى
ز هرچيز گويد نگردند از آن * اگر خود همه بر سر آرد زمان
در آن گشت دستورشان مصطفى * جهود اندر آن قلعه پرداخت جا
4325 برون آمدند آن جهودان همه * بفرمود پس پيشواىِ رمَه
كه مردانشان را سراسر كشند * ز كينه به خاك و به خون دركشند
زن و بچّه و خواسته سربهسر * ببخشند بر مؤمنان دربهدر
چو قينقاع « 2 » را خزرجى دوست بود * به نزديك سيّد شفاعت نمود
در اين كار عبد اللّه بن سَلول * شفاعتگرى كرد پيشِ رسول
4330 كه خونشان ببخشند و فرزند و زن * بديشان سپرد آن سرِ انجمن
بدان تا ز يثرب به جائى روند * دگر اندر آن بوموبر نغنوند
هامش
( 1 ) ( ب 4316 ) . كنانة بن عبد منذر ( ؟ )
( 2 ) ( ب 4328 ) . در اصل : قعقاع .