4400 كه اين اوّل انصاف « 1 » دان كز عجم * عرب بستد و كرد دشمن دُژم
قربان كردن رسول ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، و حرام گشتن خمر
در اين سال در عيد اضحى نَبى * بفرمود قربان به حُكم نُبى
شد اين سنّت « 2 » اندر جهان آشكار * كه قربان كند مردمِ مايهدار
ششم سال هجرت چو آمد پديد * خدا نهى فرمود خوردن نبيد
ازآنرو كه حمزه يكى روز مست * همىرفت بر راه و تيغى به دست
4405 بر آن راه پيشِ هيونى رسيد * ز مستى بزد تيغ و پايش بريد
شتر مبتلا شد ز پى كردنش « 3 » * غمى گشت حمزه ز مى خوردنش
براين آيت آمد كه مَىْ شد حرام * همان هرچه مستيست در وى تمام
كه مستىكننده « 4 » سر هر بديست * گزيدن از او دورى از بخرديست
رفتن رسول ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، به غزو بنى سليم و غطفان « 5 » به ذى الامر
پس آگاهى آمد ز قوم عرب * كه گشتند بار دگر پرشغب
4410 ز تخم سليم و ز غطفان « 6 » سپاه * كه بودند در كدر پيكارخُواه
چو آن جايگهشان نشد پيش كار * كنون آمدند از پىِ كارزار
به پنجروزه راه آن دلاور سپاه * از اين سو درآمد بتيزى به راه
به چاهى كه ذى امر شد نام آن * رسيدند يكبارگى كافران
نبى كرد تيزى به كارِ جدال * به پيكار كافر برافراخت بال
هامش
( 1 ) ( ب 4400 ) . انصاف - احقاق حق كردن .
( 2 ) ( ب 4402 ) . در اصل : سبب .
( 3 ) ( ب 4406 ) . در اصل : زنى كردنش .
( 4 ) ( ب 4408 ) . مستىكننده - خمر ، مسكر .
( 5 ) ( عنوان ) . در اصل : عطفان به دى الامر . طبرى : [ غزوة ذى أمر ] . در سيرت رسول اللّه ؛ غزو بنى غطفان .
( 6 ) ( ب 4410 ) . در اصل : عطفان .