به شبگير اسيران فراز آمدند * به پى بر « 1 » سوىِ خان سَوْدَه شدند
چو سَوْده مهان را بر آنگونه ديد * ز گريه زمانى فُروآرميد
دلش گشت خُرسند در « 2 » كار جنگ * ولى بهر ايشان به دل گشت تنگ
چنين گفت ك « اى مهتران سپاه * چرا سُست گشتيد در رزمگاه
4055 كه داديد گردن سراسر به بند * نسازد چنين مردم هوشمند
اگر همچو خويشان من جنگ و كين * نجستى ، نديدى شكن اينچنين
كه با نامْ مُردن « 3 » به نزديك من * از آن به كه ديديد از اين در شكن »
در اين حالت آمد نبى پيشِ او * چو بشنيد از او اينچنين گفتوگو
دژم زو شد و داد او را طلاق * كه بودى در اين گفته بوىِ نفاق
4060 چنين گفت : « بر كردگار و رسُول * گزيدى گروهى ظَلوم و جهُول
نخواهم ترا نيز همراهِ خويش * ره خانهء خويشتن گير پيش »
بَرِ عايشه رفت از آن جايگاه * برفتند در پى اسيران به راه
نبى هركسى هم بدان كس سپرد * كه او در نبردش به غارت ببرد
بدان تا ز مكّه فداى آورند * خرند خويش خود را به مكّه برند
4065 ز سَوْدَه چو سيّد جدا شد چنين * بُدى روز و شب سَوْدَه اندوهگين
به مرگ پدر بود چشمش پرآب * به سوك دو غم ، دل به يك ره كباب
بر آن دردها دردِ شُو برفزود * شب و روز از اين غُصّه زارى نمود
به دو هركسى گفت : « با مكّه شو * به پيش نيا نوحه كن نوبهنو »
همىگفت : « بر خاطر پيرمرد * چگونه نهم بر سرِ درددرد
4070 يكى آنكه شد كشتهاش هر سه پور * دؤم آنكه شوهر شد از من نفور
بدين حرمت اكنون به پيش نيا * چگونه توانم شدن بازِجا »
چو ميلِ نبى ديد با عايشه * به دل گفت : « يارى مرا عايشه
دهد بىگمانى در اين گفتوگو « 4 » * كه گردد محمّد مرا باز شُو »
بيامد بدان خانه اين نيكزن * چنين گفت ك « اى سرورِ انجُمن !
هامش
( 1 ) ( ب 4051 ) . در اصل : بنى بر .
( 2 ) ( ب 4053 ) . در اصل : خورشيد در .
( 3 ) ( ب 4057 ) . در اصل : كه با نام بردن ؛ . . . ديدند از .
( 4 ) ( ب 4073 ) . در اصل : كفتوكو .