ز كار اسيران و از كُشتگان * سخن گفت حيسمان « 1 » بَرِ مشركان
همى نامِ هر مهترى برشمرد * كه شد كشته يا دشمن او را ببرد
ز امّيّه و عدّىِ رزمجُو * به نزديكِ صفوان نمىگفت او
4095 نمىخواست تا در رخِ او چنان * سخن گويد آن مردِ چيرهزبان
چنين گفت صفوان كه : « اين خيرهسر * ندارد به دل هوش و دانش مگر ؟
ز ديوانگى گويد اين گفتوگو * ز من كرد بايد از او جُستوجو
كه او قومِ ما را نداند همى * ز ديوانگى گفت راند همى »
ز صفوان بپرسيد يك تن از او * برآشفت حيسمان « 2 » از اين گفتوگو
4100 چنين گفت حيسمان « 2 » بدان انجمن : * « شما را دروغ آيد احوالِ من
به يزدان كه چيزى نگُفتم دروغ * نجُستم در آن كارِ خود را فُروغ
نشستهست صفوان بدين جايگاه * برادر شد و باب او « 3 » را تباه
شما بر من افسوسگر گشتهايد * و ليكن در اين جمله سرگشتهايد « 4 »
كه اسلام را شد خدا كارساز * بدانديشِ دين گشت جفتِ گُداز »
4105 چو صفوان شنيد اين سخن خيره شد « 5 » * جهان پيش چشم اندرش تيره شد
بناليد بسيار از دردِ دل * ز كارِ عزيزان شُده دلگُسل
در اين حال بيمار بُد بو لهب * چو بشنيد احوالِ قومِ عرب
پديد آمد اسهالش اندر زمان * به تنگى « 6 » رسيدش به گيتى زمان
دگر روز طاعونش آمد پديد * بمُرد آن بدانديش مردِ پليد
4110 چو اندر خرد بو لهب بود خام * از اين رنج شد پُخته او را عظام
بر آنگُونه شد پخته آن بتپرست * كه بر وى نهادن نشايست دست « 7 »
هامش
( 1 ) ( ب 4092 ) . در اصل : حسّان . نك . ذيل بيت 4085 .
( 2 ) ( ب 4099 و 4100 ) . در اصل : حسّان . نك . به ذيل بيت 4085 .
( 3 ) ( ب 4102 ) . در اصل : و تاب او .
( 4 ) ( ب 4103 ) . در اصل : كشتهاند ؛ . . . سركشتهاند .
( 5 ) ( ب 4105 ) . در اصل : حيره شد ؛ . . . اندرين تيره .
( 6 ) ( ب 4108 ) . در اصل : بنيكى .
( 7 ) ( ب 4110 تا 4113 ) . در باب اين قضيّه رجوع كنيد به سيرت رسول اللّه و نحوهء روايت اين منبع از اين مطلب ( ص 588 ، مصحّح دكتر مهدوى ) .