جفاپيشه عُتْبَه كه بودش پسر * درآورد از اين روش خانه به سر
بزارى براينگُونه كافر بمُرد * از او نامِ بَد ماند و دوزخ ببرد « 1 »
ز بهر اسيران و آن كُشتگان * بُدى خون ز چشمِ بزرگان چكان
4115 به مكّه درون روز و شب نوحه بود * همى نوحه بر نوحه مردم فزود
پس آگاهى آمد به مكّه چنان * ز بهرِ اسيرانِ آن كافران
كه خواهد محمّد همى خُونبَها * كه از وى شوند آن اسيران رها
همى هركسى كرد ترتيبِ آن * به مالى خَرَد خويشِ خود را روان
ولى صخرِ بن حرب گفتا كه : « من « 2 » * ز بهر پسر پيشِ آن انجمن
4120 نخواهم فرستاد مال و كسى * مگر خود كنندش بَرِ من گُسى »
دگر هركه بودند از بهرِ خويش * گرفتند راهِ مدينه به پيش
درم بردى و خويشِ خود را خريد * وز آن جاى با او به مكّه كشيد
اسلام ابو العاص ، شوهر زينب بنت رسول اللّه ، صلّى اللّه عليه و سلّم « 3 »
ابو العاص را جفتِ پاكيزه تن * كه زينب بُدى نامِ آن نيكزن
مهين دخترِ مصطفى بود او * به دل بود پُردرد از بهرِ شو
4125 درم گرد كرد و نبودى تمام * دژم گشت از آن دخترِ نيكنام
يكى طوق بودش مرصّع نكو * رسيده ز مادر بدان نيكخو
همىبست بر گردنِ خود مُدام * بُدى يادگارش ز فرخنده مام
فرستاد با زر سوىِ مصطفى * بدان تا شود شوش را خونبها
پيمبر چو آن طوقِ دختر بديد * در او رقّت آمد ز شفقت پديد ( 92 )
4130 بگرديد در چشمِ او آبِ زرد * به نزديكِ ياران چنين ياد كرد
كه : « دختِ مرا سخت افتاد كار * چو برداشت دل را از اين يادگار »
به پاسخ بگفتند با مصطفى : * « فداىِ تو بادا كنُون اين فدا
ز بو العاص چيزى نخواهيم كس * سزد گر فرستى همه بازپس
هامش
( 1 ) ( ب 4113 ) . در اصل : دورح ؟ ؟ ؟ رد .
( 2 ) ( ب 4119 ) . در اصل : كفت من .
( 3 ) ( عنوان ) . ابو العاص بن ربيع .