وگر ز انبيا شد عُمر همچو نوح * كه طوفان طلب كرد گاهِ فتُوح
ابو بكر همچون براهيم باز * كه رحمت طلب كرد از بىنياز
و ليكن ببينيم تا كردگار * چه فرمان دهد اندر اين ژرفكار ( 89 )
3980 نشايد به خود كرد كارى چنين * كه از خود نگويم سخن بهرِ دين »
همانگه پيام آمد از كردگار * در او كرده رمزى ز خشم آشكار
كه : « گر نيستى « 1 » خواست ما را چنان * كه گردد غنيمت حلال اين زمان
عذابى فرستادمى سهمگين * چو بر دينتان گشت دُنيى گزين »
پيمبر چو آيت فُروخواند ، گفت : * « عُمر بود با دانش و بخت جفت
3985 كه گر آمدى اين بلا ز آسمان * نرستى جز او كس از اين مردمان
فرستاد آيت دگر ذُو الجلال * غنيمت در اسلام كرده حلال
پسنديده حُكم ابو بكر را * بر آن كار كرده خداوندِ ما »
از اين شادمان شد دل مؤمنان * چو ديدند فرمان بدانسان عيان
پس آن شب پيمبر در آن رزمگاه * بماند و بخفتند « 2 » آنجا سپاه
3990 نگهبان قوم اسيران چو باد * عَريشى بدان جايگه ساز داد
در او كردشان و به در بربخفت * اسيران شدند با غم و درد جفت
بناليد عبّاس هر دم ز بند * كزآن بند بودش به تن برگزند
نبى را ز مهرش نمىبود خواب * كه عم را همىيافت در اضطراب
نگهبان او را بَرِ خويش خواند * وز آن ناله با او سخن بازراند
3995 نگهبانش گفتا : « چو فرمان دهى * گشايد از او بندِ بسته رهى »
نبى گفت : « نى ، بند « 3 » او سُستتر * سزد گر كنى تا ننالد دگر
نگهبان شد و بندِ او كرد سُست * سر مرد بيداردل خواب جُست
نبى هم برآسود از كارِ او * دلش گشت ايمن ز تيمارِ او
هامش
( 1 ) ( ب 3982 ) . در اصل : كه كره نيستى .
( 2 ) ( ب 3989 ) . در اصل : و بخفتيد .
( 3 ) ( ب 3996 ) . در اصل : بىبند .