3910 از او ديد پيرُوزى و فرّهى * وز او جست دايم به گيتى بهى
نكوهيدن رسول ، عليه السّلام ، كشتگان قريش را
پس آن كافران را به يك جايگاه * بفرمود تا گِرد كرد آن سپاه
به چاهى كه در وى نبُد هيچ آب * درافگندشان آن سپه در شتاب
به نزديك آن چاه شد مصطفى * چنين گفت ك « اى مردم تيره را
شما جمله بوديد خويشانِ من * چرا كس نپذرفت از من سخن ؟
3915 مرا جمله جادو همىخوانديد « 1 » * به زشتى ز كارم سخن رانديد
نكرديد « 2 » گفتارِ من كس قبُول * شديد كافر اندر خدا و رسول
مرا خواند بيگانه ز اين راستگو * نپيچيد از دينِ من هيچ رُو
شما جنگ كرديد با من ز كين * مرا داد بيگانه يارى به دين
شما دور كرديد از خود مرا * بپيوست بيگانه اكنُون به ما
3920 كنون وعدهء من همه راست شد * هر آن چيز يزدان همىخواست شد »
يكى گفت ك « اى سيّد نامور * نباشد تن مردگان باخبر
تو اين گفتوگو با كه گوئى همى * بدين جُستوجو در چه جويى همى ؟ »
چنين پاسخ آوردش : « از گفتِ ما * بود مرده آگه به حُكمِ خدا
و ليكن به پاسخ ندارد توان * چو شد دور از اين جسم فانى روان »
3925 از آن پس به حُكم پيمبر چو باد * به شهر مدينه يكى رُو نهاد
به مژده رسانيدن از رزمگاه * كه پيروز شد اين دلاور سپاه
از اين آگهى هركسى شاد شد * زن و مرد چون سروِ آزاد شد
بيامد به سوىِ عريش « 3 » مصطفى * بدان جاى بُد بو حذيفه به پا ( 88 )
تُرُش كرده رو و سرافگنده پيش * پراندوه دل بهر خويشانِ خويش
3930 بپرسيد پيغمبرِ نامدار : * « مگر بهرِ خويشان شدى دلفگار ؟
كه هستند كشته شده در نبرد * سپه هيچ آزرم با تو نكرد »
هامش
( 1 ) ( ب 3915 ) . در اصل : همىخواندند ؛ . . . راندند .
( 2 ) ( ب 3916 ) . در اصل : نكردند ؛ . . . شدند .
( 3 ) ( ب 3928 ) . در اصل : عر ؟ ؟ ؟ س .