شما دل مداريد از اين كار تنگ * مجوئيد با من در اين باب جنگ »
چو پيدا نبُد كرده حكمش خدا * بفرمود حكمى در آن مصطفى
به مردى سپردند از انصاريان * كه يزدان كند حكم آن را عيان
دگر روز چون لشكر رزمزن * به نزديك سيّد شدند انجمن
3955 ز بهر غنيمت ز هر نامور * همى مشورت خواست فخرِ بشر
عُمر گفت : « چون كافرِ ناسپاس * به دل در ندارد ز يزدان هراس
نشايد بر او بُرد رحمت كنون * هدر كردن اولى ورا مال و خون
بفرماى تا هركسى خويش خويش * كُشد ، همگنان را ز كمّ « 1 » و ز بيش
چو عبّاس را حمزه از پُردلى * عقيل ابى طالبى را على
3960 يكايك براينگونه هركس كه هست * به كُشتن گشايند يكباره دست
دگر خواسته در زمين سربهسر * نهيم و كُنيمش به يك ره هدر
كه ما را نيايد حقيقت به كار * نه اين شوم نعمت ، نه آن زينهار »
چو بشنيد عبّاس ، گفتا به دو : * « ببرّاد نسلِ تو اى خيرهگو !
چه خواهى چنين نسلِ ما را گزند * كه نسلِ تو هرگز مبادا بلند ! »
3965 ز گفتارِ عبّاس نسلِ عمر * نباشد چنان در عرب مشتهر
پيمبر ز گفتِ عمر سربگاشت * ز ديگر كسان مشورت گوش داشت
دگرگونه گفتند هريك سخن * نپذرفت از ايشان سرِ انجمن
به سيّد ابو بكر گفت آن زمان : * « همه خويشِ مااند اين مردمان
ز كشتن نبينم در اين سود هيچ * به سوى فدا كرد بايد پسيچ
3970 كه آن مردمان سربهسر منعماند * درم را بيارند و خود را خرند
مَؤونت بود اهلِ اسلام را * برافرازد از خواسته نام را
وگر خواسته « 2 » مانده ز ايشان به جاى * سزد گر به اسلام بخشد خداى »
نبى را موافق نمود اين سَخُن * كه افگند آن پيرِ اصحاب بُن
به اصحاب گفتا : « ز روىِ دليل * عمر هست مانندهء جبرئيل
3975 كه چون آيد از حكم يزدان عذاب * به دو آيد از حضرت حقّ خطاب
ابو بكر مانند ميكايل است * كه در رحمت آوردن او مايل است
هامش
( 1 ) ( ب 3958 ) . در اصل : همكنان زار كم .
( 2 ) ( ب 3972 ) . در اصل : دكر خواسته .