سپاه مَلَك حمله بردند « 1 » پاك * از آنجان دشمن شد اندر مغاك
هزيمت گرفتند قوم قريش * برايشان شده تلخ از آن جنگ عيش
سپاه فرشته برآورد دست * به يك لحظه لشكر بههم برشكست
بسى مردم از دُشمن تيره را * مَلَك را همىديدى اندر هوا
3790 به كف حربه رفتى در آوردگاه * همى جنگ جستى ز كافر سپاه
مَلَك چون زدى حربهاى بر تنش * فتادى از آن كافر بدكنش
طپيدن گرفتى برآن روى خاك * پر از درد جان ، تن به دام هلاك
جراحت نديدى و خون روان * تن از درد ديدى شده ناتوان
چنين تا رسيدى مسلمان به دو * جدا كردى از تن سپر جنگجو
3795 بسى بود بىآنكه دستِ بشر * رسد سوىِ او ، زو جدا گشت سر
چنين تا نماندند « 2 » از آن كافران * يكى مرد جنگى كران تا كران
گروهى شده كشته اندر نبرد * گروهى گُريزان شده روى زرد
در آوردگه هيچ كافر نماند * سران سپه را نبى پيش خواند
فرستادشان در پىِ بدسگال * كه بُد دشمن دين حق را زوال
3800 چنين گُفت پيغمبر سرفراز : * « ز قتل سه كس دست داريد باز
يكى پيرسر پُرخرد عمّ من * كه عبّاس خواند ورا انجمن
عقيل آنكه پورِ ابو طالب است * به جان و به دل سوىِ ما راغب است
كه آن هر دو را كافر بدگمان * به زور و ستم كرد از آنجا روان
زهير آن سرافراز آزادمرد * كه بوبَخْتَرى « 3 » مادرش نام كرد
3805 بر اسلام حقّ دارد آن نامدار * نخواهم شود كشته در كارزار
كه چون چَك نوشتند « 4 » شاه و رمَه * جدائى گزيدند از ما هَمه
برفت و مرآن نامه را پاره كرد * برآزرم آن كار را چاره كرد
ابو جهل را هركه بيند به راه * ورا كرد بايد به زودى تباه
كه او بدترين دشمنِ دينِ ماست * رها كردنِ او ز عينِ خطاست
هامش
( 1 ) ( ب 3786 ) . در اصل : جمله بردند .
( 2 ) ( ب 3796 ) . در اصل : بماندند ؛ نماندند - نگذاشتند ، بهجانگذاشتند .
( 3 ) ( ب 3804 ) . در اصل : بوبحترى ؛ : زهير بن أبى اميّه .
( 4 ) ( ب 3806 ) . در اصل : حك نوشتند .