كه از بهر ناسور او زعفران * بماليد دركون همى آن زمان
3525 ز قوم بنى زهره هركس كه بود * از آن جايگه بازگشتند زود
سوى مكّه رفتند از طَرْفِ راه * روان گشت ابو جهل با آن سپاه
بدان تا دگر كس از او بازپس * نگردند و گردند فريادرس
شب و روز از آنجا دلاور سپاه * برفتند ياران برآن طَرْفِ راه
به يكروزهء بدر آن سركشان * رسيدند و جستند چندى نشان
3530 چو نكبت بديشان رخ آورده بود * همه كارهاشان دگرگُون نمود
توقّف نمودند آن جايگاه * بدان تا برآسايد آنجا سپاه
عهد بستن مهاجر و انصار با رسول در كار حرب
نرفتند در مركز كارزار * وز اين گشت بر كافران كارزار
ازاينرو بيامد سروشِ گُزين * سخن گفت با سيّد از كارِ كين
كه شد كاروان و بيامد سپاه * نبى كرد انديشهء رزمگاه
3535 سپه را به يك جايگه گِرد كرد * همى راى زد سيّد اندر نبرد
كه : « ما را در اين كار تدبير چيست ؟ * چو كارِ غزا « 1 » پيش ما خوار نيست »
نخستين ابو بكر برپاى خاست * چنين گفت ك « اى سيّد داد و راست !
فداىِ تو بادا تن و جان ما * مبادا دگرگونه پيمانِ ما
اگر چند اسلامى و كافران * به خوناند خويشان يكديگران
3540 و ليكن چو اسلام بگزيدهايم * از آن قوم يكباره ببريدهايم
بكوشيم در جنگ و خويشى نگاه * نداريم در كارِ آوردگاه
بدان تا شود دينِ حقّ آشكار * شود راضى از ما خداوندگار »
دعا كرد او را پيمبر در اين * همىجست راى از سپه همچنين
عُمر همچنين پاسخ آورد پيش * نبى همچنان جُست تدبير خويش
3545 نبى را چنين گفت مقداد « 2 » باز : * « نگردد كسى از تو در جنگ باز
هامش
( 1 ) ( ب 3536 ) . در اصل : كار عزا .
( 2 ) ( ب 3545 ) . مقداد بن أسود ( مقداد بن عمرو ) .