فرستادن رسول حمزه را به جنگ ابو جهل
نبى بعد از آن عزم پيكار كرد * به فرمان حقّ جنگ كفّار
ز مكّى بُدى آن زمان جنگجوى * درآورد از ايشان همى خون به جوى
نخستين روان كرد حمزهء چو شير * همان سى سوار از مهاجر دلير
به سال نخستين به ماهِ صيام * برفت و سپه برد بر راهِ شام
3045 كه قوم قريش اندر آن روزگار * برآن راه كردى به مكّه گذار
به دو داد سيّد لواى سفيد * روان گشت حمزه روان پُراميد
در آن كاروان بود ابو جهل مِه * چو سيصد سپاهى ورا بود كِه
چو حمزه بيامد به ديهى رسيد * رئيسى از آن ديه پيشش دويد
كه بُد دوست با حمزه آن پيشوا * چنين گفت با مرد رزمآزما
3050 كه : « آن كاروان رفت از ايدر به راه * تو اندر عقب از چه رانى سپاه ؟
كه در جنگِ ايشان نباشى بسند * مبادا كه آيد به رويت گزند
چو اسلام را اين نخستين غزاست « 1 » * اگر بشكنندت ز دانش خطاست
مرا آن به آيد كه فرمانبرى * بپيچى سر از كارِ اين داورى »
به گُفتارِ او حمزه زآن جايگاه * سبك بازگرديد و آمد ز راه
3055 به پيش نبى آمد از طَرْفِ دشت * بگفتش كه آن كاروان درگذشت
چو بو جهل در شهر مكّه رسيد * بگفت آنچه زآن كار ديد و شنيد
نشستند باهم در اين كافران * همى هريكى راى زد اندر آن
كه : « چون او دَرِ جنگ و كين برگشود * نخواهد ازين پس ز كوشش غنود
به ما برشود كارش از جنگ تنگ * نشايد در اين كار كردن درنگ
3060 از آن پيش كو دست شويد به خون * به پيكارِ او رفت بايد كنون
نماندن كه گردد قوى كار او * روا نيست سستى به پيكارِ او »
به مكّه شدند جملگى كافران * به جنگ نبى آن زمان ياوران
دو صد مرد جنگى گزيدند زود * مهين عِكْرَمَه پورِ بو جهل بود
هامش
( 1 ) ( ب 3052 ) . در اصل : عزاست .