به پيكار آن كافران بُرد دست * ره كاروانى مكّه ببست
هر آنجا كه از كاروانشان « 1 » خبر * شنيدى ، شدى لشكرش سربهسر
همىكُشت مرد و همىبُرد مال * از اين مكّيان را تبه گشت حال
چو با او شدى لشكرى رزمساز * ز رزمش شدى جفت گُرم و گُداز
3025 ز پيكار او دشمنِ بدكُنش * ز گرز گران يافتى سرزنش
بَرِ دشمنان در صف داورى * همىكرد خنجر زبانآورى
بر آن كافران نيزهء هفت سر * همىكردى از هفت اعضا گذر
به تير و كمان دشمن بدگُمان * نديدى زمان از زمان يك زمان
پر از تاب بودى از ايشان كمند * سرانشان درآورد در زير بند
3030 از اين شد چنان « 2 » كافر ناسپاس * كه از سايهء خويش بُد در هراس
پيمبر همىجُست جنگ و نبرد * نياسود هرگز از آن كار مرد
چو عيّاروش بُد مسلمان به كار * عرب خواندش دزد يثرب ديار « 3 »
فريوار « 4 » شهر مدينه بسى * بُدى ديهها و اندر او هركسى
جهودان و ترساى پركين و جنگ * حصارى بُدى هريكى را به جنگ
3035 فدك بود و چون خيبر و چون نضير * قريظه « 5 » دگر موضعى دلپذير
دگر روستاها بُدى زين نشان * نشسته به هريك بسى سركشان
پيمبر نخستين بديشان پيام * فرستاد و از كار دين جُست نام
نكردند اسلام از وى قبول * ولىعهدشان بسته شد با رسول
كه با دوستش دوست باشند و يار * برآرند از دشمنانش دمار
3040 نبى نيز از ايشان نجويد نبرد * براينگونه با همگنان عهد كرد
هامش
( 1 ) ( ب 3022 ) . در اصل : كاروانسان .
( 2 ) ( ب 3030 ) . در اصل : سد جنان .
( 3 ) ( ب 3032 ) . در اصل : يثرب دثار .
( 4 ) ( ب 3033 ) . در اصل : فر ؟ ؟ ؟ وار . فرنوار ، فريوار ( ؟ ) . صورت واضح و مضبوط اين كلمه بر بنده روشن نشد . آنچه مسلّم است آنكه اين لغت هر ضبطى كه داشته باشد در اين موضع معناى « اطراف و حوالى » دارد .
( 5 ) ( ب 3035 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ صير ، قريصه .