تنى چند از ايشان بدان سرفراز * رسيد و بريدند راهِ دراز
2730 دگر تا گهِ فتح مكّه همان * شدندى همى در عقب مؤمنان
مهاجر شد آن مردمان را لقب * كه كردند هجرت به روز و به شب
وصول رسول ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، به مدينه
ز سيّد به شهر مدينه خبر * چو آمد ، كهان و مهان سربهسر
به رسم پذيره برفتند پيش * ببردند او را سوى شهر خويش
سوى خان كُلْثوم ابنِ الهِدَم « 1 » * فرود آمد اوّل خديوِ امم
2735 نشست اندر آن خانه تا چار روز * شد آن خانه از فرّ او دلفُروز
به آدينه زى قوم سالم كشيد * نماز جماعت در آنجا گزيد
ز بهر نشستش در آن شُهره شهر * هرآنكس كش از مهترى بود بهر
همى هريكى خواست در خانِ خويش * فرود آرد او را به مهمان خويش
از او هركس اين آرزو خواستند * زبانها به خواهش بياراستند
2740 چنين پاسخ آوردشان مصطفى * به هرجا برد ناقهام را خدا
در اين شهر باشد مرا آن مُقام * كه باشد به جا خاطر خاص و عام
مهار شتر كرده از كف رها * در آن شهر رفتى همى مصطفى
چنين تا به ساده « 2 » زمينى رسيد * بدان جاى مركب فروآرميد
به نزديكى آن يكى خانه بود * بو ايّوب را جاى و كاشانه بود
2745 ز انصاريان بود درويش مرد * پيمبر در آن جايگه نزل كرد
نبى چون درآمد در آن خانِ او * بو ايّوب از بهر مهمان او
بياورد درحال يك گوسفند * بكُشت و سبك پوست از وى بكند
بپُخت و بياورد و سُفره فگند * بخوردند هركس از آن گوسفند
رسولِ گُزين پوست با استخوان * بَرِ خويشتن خواست ، اندر زمان
2750 در آن پوستش استخوانش نهاد * دعائى بر او كرد آنگاه ياد
به فرّ نبى زنده شد گوسفند * برآمد به پا ، كارِ دين شد بلند
هامش
( 1 ) ( ب 2734 ) . كلثوم بن هدم .
( 2 ) ( ب 2743 ) . ساده : بىگياه ، لخت ، لوت ؛ زمين ساده : زمين بىگياه .