ز اهل مدينه درود و سلام * بگفتند پيشِ خديو انام
2430 ز خويش و ز اهل مدينه همه * بكردند بيعت مهان رمه
به جان و تن [ و ] « 1 » خواسته سربهسر * بكردند بيعت برآن نامور
چو كردند بيعت بر آن نيكمرد * عرب بيعة الاوّلش نام كرد
دگر خواند اين عهد شرطِ زبان * كه پيمان پيكار نبود در آن
بدانست از عهد ايشان رسول * كه كردندش اهل مدينه قبول
2435 بر آن بود با آن سران رو به راه * درآرد ، رود زود آن جايگاه
و ليكن به دل گفت : « يك ره در اين * سگالش كنم با يكى دوربين »
چو مشهور بود آنكه در عقل و را * چو عبّاس نبود دگر رهنما
بيامد به نزديك عمّ در زمان * سخن گفت با او از آن مردمان
كه بود از مدينه پذيرفته دين * به پيغمبرى كرده او را گُزين
2440 بپرسيد از او ، گفت : « دارى روا * كه گيرم به نزديك آن قوم جا
كه شد سير جانم ز قوم قريش * به مكّه شدم تلخ يكباره عيش »
چو عبّاس از او اين حكايت شنيد * زمانى به انديشه دَم دركشيد
به دو گفت ك « اى پور اين راى نيست * كنونت در آن بوموبر جاى نيست
به مكّه اگر دشمنت شد قريش * و ليكن بسى هست پيوند و خويش
2445 يكى ، گر كند دشمنى ناگهان * دگر ، دوست باشد ز جان در جهان « 2 »
دگر ، امّتت را در اين بوموبر * بود خويش و پيوند بىحدّ و مر
به شهر مدينه مگر ده هزار * فزونتر بود مردم نامدار ؟
به جان گشته باهم مخالف همه * ز هم جنگجويان شبان و رمه
به پشتىّ اين مايه مردم ترا * نشايد بدانجا كنون كرد را
2450 فرستاد بايد كنون مهترى * كه داند سخن گفتن از هر درى
كه بيعت ستاند از ايشان در اين * كند عرضه بر همگنان پاك دين
چو زو دين پذيرند مردم همه * بداند نهان شبان و رمه
كه چونست با هركسى كارِ تو * چگونه پذيرند زنهار تو
اگر از دل و جان پذيرند دين * توانشان براين قوم كردن گُزين
هامش
( 1 ) ( ب 2431 ) . در اصل [ و ] نيامده است .
( 2 ) ( ب 2445 ) . آيا به جاى « در جهان » « در نهان » هم مىتوان خواند ؟