چه فيروزه و لَعْل و دُرّ خوشاب * چه مرجان و زُمْرد ، « 1 » چه ياقوت ناب
دگرگُونه هرجا يكى قصر بود * كه در خوبيش عقل حيرت نمود
به هر منظرى بىكران خوبرو * حوارىّ و وِلْدان و غلمان به رُو
به گِردش درختان و آبِ روان * به ديدن همى تازه كردى روان
2080 در او ديد اوّل سرايى چنان * كه ضلعى از آن بُد فزون زين جهان
تكلّف در او كرده چندان پديد * كه شرحش نه گفتن توان ، نه شنيد
در او ساخته شانزده خوش مَقام * مرصّع يكايك به گوهر تمام
همه دُر به صحن سراى مهين * كنيزان در آن هريك از حور عين ( 52 )
بپرسيد ك « اين جاىِ خرّم كه راست ؟ * كه از ديدنش چشم جان را صفاست »
2085 چنين گفت : « بر نامِ تست اين سرا * ولى هست بالاىِ اينجا ترا
همان شانزده حُجره در وى درست * مقام سرارى و ازواجِ تُست »
به پهلوى آن بُد دو خُرّم سرا * ز يك دانه دُر ساخته مرورا
بپرسيد ك « ين هر دو خانه كه راست ؟ » * چنين گفت : « آن كو نبيره تُراست
مهينِ جوانانِ اهل بهشت * كه دارند از تخم پاكت سرشت
2090 حسين و حسن ابنى فاطمه * فدا بهرشان باد جان همه »
ز باغش يكى ميوه سيّد چشيد * امامت به تخم يكى زآن رسيد
از آن ميوه هرگونه ذوق خورش * به خوردن همىيافت سيّد درش
* يكى كوشك زانرو ز ياقوت ديد * كه بر عرش گفتى همىسركشيد
درون از برونش ز نورِ صفا * همىديد يكبارگى مصطفى
2095 بپرسيد ك « ين كوشكِ خرّم كه راست ؟ » * چنين گفت : « يارِ مهينِ تراست
ابو بكر صدّيق فرخنده يار * خطابش ز حقّ ثانى اثنينِ غار »
ز لؤلؤ يكى كوشك خُرّم دگر * به پهلوىِ آن ديد فخرِ بشر
كه از ديدنش دل شدى پُرهراس * نبُد خوبيش را به گفتن قياس
بپرسيد ك « ين خوب جا زآنِ كيست ؟ * خداوندِ اين جاى را نام چيست ؟ »
2100 چنين گفت : « اين جايگه زآنِ اوست * كه سهم و صلابت ورا طبع و خوست
هامش
( 1 ) ( ب 2075 ) . به ضرورت رعايت وزن شعر : زمرد .