چو گرد آمدى آنچه بودى بر او * به بار گرانش شدى زرد رُو
همىخواستى كآن برآرد ز جا * نه دستش مدد كرد و نه رفت پا
2055 به برداشتن چون نبودش توان * فزودى همى چيز ديگر بر آن
بپرسيد ، گفت : « آنكه بىمر گناه * كند ، تاب نارد كه آرد به راه »
گُروهى دگر ديد كآتش به گوش * نهادندى و كردى ايشان خروش
بپرسيد ، گفتا : « بدانديش خوار * شده بر در ديگرى گوشدار »
گروهى دگر را ز قوم « 1 » و حميم * بدادند در خورد ايشان مُقيم
2060 بپرسيد ، گفت : « آنكه او داشت چيز * ندادى زكات و نمىخورد نيز »
گروهى دگر را به آتش دهن * همىسُوختندى ز مرد و ز زن
بپُرسيد ، گفتا كه : « مىخوارگان * به آتش خمار اشكنند اين زمان »
در او ديد پس آسيايى گران * كه سرها همى خُرد كردى در آن
بپرسيد : « از اينگونه سرها كه راست ؟ » * چنين گفت : « كين عالمان راست راست
2065 كه آن چيز كآموخت اندر عمل * نياوردى از فرط آز و امل »
چو زينگُونه چندى ز دوزخ بديد * بترسيد وز آنرُو از اين سو كشيد
چنين گفت : « ديدار دوزخ بسم * مبادا ز امّت به دو در كسم »
دعا كرد او را فرشته در اين * بر او خواند از كردگار آفرين
درِ دوزخ از پيشِ او بسته گشت * پيمبر ز دوزخ فراتر گذشت
2070 به سوى بهشت اندر آورد روى * نخست از همه ديد رضوان دراوى
* به شكلى كه از تازهرويىّ او * همىديد ، بس ديده كرد آرزُو
بيامد بر او كرد رضوان سلام * تواضع نمودش ز هر در تمام
مقاماتِ جنّت به دو مىنمود * ز الطاف يزدان هر آن چيز بود
ز انواعِ جوهر در او خانهها « 2 » * برآورد هرگُونه كاشانهها
2075 چه از زرّ پخته ، چه از سيم خام * چه ساده ، چه كرده مُرصّع تمام
هامش
( 1 ) ( ب 2059 ) . زقّوم : درختى است در جهنّم ، داراى ميوهاى بسيار تلخ كه دوزخيان از آن خورند . حميم : آب گرم .
مقيم : دايما ، مدام .
( 2 ) ( ب 2074 ) . در اصل : در او جانها .