گروهى دگر گوشتشان را ز تن * بريد و نهادندش اندر دهن ( 51 )
2030 بپرسيد ، گفتا كه : « غمّاز خوار * به چشمكزدن عيبجوى آشكار »
گروهى دگر را از آتش خورش * به الزام دادندى اندر خورش
بپرسيد ، گفت : « آنكه مال يتيم * بخورد و نبودش ز حقّ ترس و بيم »
گروهى دگر از بزرگى شكم * گذر كرده از دوششان بيش و كم
بپرسيد ، گفتا : « رباخوارگان * كه بردندى اموال بيچارگان »
2035 گروهى دگر را زبان و دو لب * بريدند به مقراض بهر تعب
بپرسيد ، گفتا كه : « اين مُفتيان * كه فتنه فگندندى اندر جهان
كسانى كه سوگند خوردى دروغ * در آن جستى احوال خود را فروغ »
دگر ديد مردى در او بيمناك * كه از زخم آتش نمىداشت باك
بپرسيد ، گفت : « عمرو بِن عنتر است * كشنده ورا ، شيرِ حقّ ، حيدر است »
2040 چو چندى براينگونه مردان بديد * به سوى زنان بعد از آن بنگريد
گروهى زنان ديد از پرك چشم « 1 » * بياويخته يكسر از روى خشم
همىكرد هريك ز دردش فغان * ز جبريل پرسيد احوالِ آن
بگفت : « آنكه تا بچّهاش شد درشت « 2 » * چه بيرون ، چه در اندرونش بكشت »
گروهى دگر ديد بيش از شمار * به پستان درآويخته خوار و زار
2045 بپرسيد ، گفت : « آنكه با بچّه شير * نمىداد تا گريه كرد و نفير »
گروهى دگر را سيه كرده رُوى * به آتش درآويختهشان به موى
بپرسيد ، گفت : « آنكه فرزندْ او * ز ناپاك آورد بر نام شو »
گُروهى دگر را به ناف و شكم * ستان و در « 3 » آويخته بيش و كم
بپرسيد ، گفت : « آنكه شُو را به خويش * ندادى ره و دُور كردى ز پيش »
2050 گروهى دگر ديد كو بانگِ خر * بكرد ، انكر الصّوت ، اندر سَقَر
بپرسيد ، دادش جواب اندر آن : * « سرايان سُروداند و نوحهگران »
گروهى زن و مرد را ديد باز * كه چيزى همىآورندى « 4 » فراز
هامش
( 1 ) ( ب 2041 ) . در اصل : از ترك جشم . پرك - پلك . ( فرهنگ فارسى معين ) .
( 2 ) ( ب 2043 ) . در اصل : شد درست ؛ ( مصراع دوم ) : اندرونش نكشت .
( 3 ) ( ب 2048 ) . در اصل : ستان در .
( 4 ) ( ب 2052 ) . در اصل : همىآوريدى .