نكوروى و خوشخوى و شيرينسخن * نكوكار و دانا و پاكيزه تن
گرفتند مر يكدگر را كنار * بگفتند باهم سخن بىشمار
ببستند پيمان به شادى و غم * نجويند هرگز جدايى ز هم
چو اين گُفته شد ، شد جوان ناپديد * پيمبر ز جبريل از او بررسيد
1860 به دو گفت جبريل : « مژده ترا * كه بود آن جوان پاك دين خدا
تو و امّتت را از اين پاك دين * خدا بهرهور كرد و زيبد چنين
به هر دو جهان دين كنون دين تست * خنك آنكه بر راه و آئين تست
به مسجد شد آنگه پيمبر روان * رُسُل را در او جمع گشته روان
ز آدم درآ تا به عيسى تمام * رُسُل گرد شد پيشِ شاه انام
1865 پس از رسم و شرط سلام و دُرود * برآمد به پا هركه آنجاى بود
بگفتند اقامت ز بهر نماز * نياز آوريده بَرِ بىنياز
نبى را چنين گفت پس جبرئيل : * « امامت كن اى سيّد بىبديل » ( 48 )
به دو گفت : « از اين كار دارم حيا * امامت كنم پيش چندين نيا »
فرشته « 1 » به دو گفت : « ايزد چنين * فرستاد فرمان در اين كارِ دين »
1870 به حكم خدا شد پيمبر امام * بكردند باهم دو ركعت نماز
نبى شد سوى صخره آنگه فراز * ز مجموع اشيا دل آورده باز
تنش گشته چون جان ز نور صفا * روان شد از او بر فلك مصطفى
برآمد ز جا سنگ چون او برفت * همىخواستى بر فلك سنگ تفت
نماندش نبى همچنان بيم چيز * بماند و محمّد روان گشت تيز
1875 به پنجاه و پنج پايه زو برگذشت * به هريك ز قومى ملك درگذشت
به تسبيح و تهليل بسته ميان * دعاكار « 2 » در حقّ اسلاميان
از آن پس يكى ژرف دريا بديد * كه قعر و كنارش بُدى ناپديد
هر آن چيز در خشك و تر در جهان * بُوَد ، بُود در وى يكايك عيان
به بالاى آن چار قصر بزرگ * نشسته در او مردمان سُترگ
1880 ز جبريل پرسيد ، گفت اينچنين * كه : « درياست اعمال مردم يقين
هامش
( 1 ) ( ب 1869 ) . در اصل : فرسته .
( 2 ) ( ب 1876 ) . دعاكار - دعاگو .