بپرسيد از او : « كيستى ؟ » جبرئيل * « منم » گفت : « اى سيّد بىبديل »
پيمبر بپرسيد ترسان از او * كه : « زود اى برادر به من بازگو
به وحى آمدى يا به كارى دگر * وگر كرد بايد ز گيتى گذر ؟ »
به دو گفت : « نى هيچ ازين نيست كار * بَرِ خويش مىخواندَت كردگار « 1 »
1810 به معراج خواهم كنون بردنت * بيا جامهها سخت كن بر تنت »
دو بُردِ يمانى نبى برگرفت * ميان زآن ببست و به بَر برگرفت
بُراق آوريدش به بر جبرئيل * سُتورى كه هرگز نبودش بديل
فزون از خر و كم ز استر به تن * چو مردم همى فهم كردى سخن ( 47 )
رخش آدمى وش و ليكن دراز * به شكلى كه مىرفت با اسپ باز
1815 دو گوش از بزرگى به كردار فيل * بُش و يال چون اسپ و همرنگ نيل
دو پا چون شتر داشت ، دُم همچو گاو * ز هر چارپايى فزون داشت تاو
دو پر همچو كرگس برآورده بود * به رفتن ز وهم او گِرَوْ برده بود
دميدى از او بوى مشك و عبير * نگشتى دل از ديدنش هيچ سير
نهاده به پشتش يكى زين زر * مرصّع به گوهر شده سربهسر
1820 پيمبر درآمد به پيش براق * نكردى براق اندر آن اتّفاق
كه گردد پيمبر بر او بر سوار * رميدى از آن سيّد كامكار
به دو گفت جبريل : « آخر چرا * رميدن كنى از بَرِ مصطفى ؟
از او بِهْ كجا يافت خواهى سوار ؟ * كه هست او رسولِ خداوندگار
وز اين پايه برتر چه باشد ترا ؟ * كه معراج بر تو كند مصطفى »
1825 بُراق اينچنين گفت : « دانم يقين * كه هست از دو عالم محمّد گُزين
وز اين پايه افزون نباشد مرا * كه گردانيَم مركب مصطفى
و ليكن ز خشم خداوند خويش * پُر از ترسم و زآن « 2 » نيايم به پيش
كه خودبين شوم از چنين پايگاه * وز آن خشم گيرد به من بر إله
كه ابليس با آن همه بندگى * كه كردى در اوّل سرافگندگى « 3 »
هامش
( 1 ) ( ب 1809 ) . در اصل : مىخواندت پروكردكار .
( 2 ) ( ب 1827 ) . ( مصراع دوم ) : بر از ترسم ( بر آن ؟ ) .
( 3 ) ( ب 1829 ) . سرافگندگى : تواضع ، شرمروئى ، شرمگنانگى ، حيا .