به بر درگرفت آفرين كرد ياد * ميانِ دو ابروىِ او بوسه داد
پيمبر ز جبريل پرسيد نام * به دو گفت : « يوسف ، عليه السّلام
1930 كه « صدّيق » خواندش خداى عظيم * نيا و پدر تا چهارم كريم »
بر آئين نبى گشت پيشش امام * دو ركعت چو كردند برداشت گام
بيامد به سوى چهارُم سپهر * منوّر شد از مَقْدَمش روىِ مهر
بزد در فرشته ز بهرِ جواز * پس از شرط گفتن گشادند باز
ستوده رسول و گزين جبرئيل * برفتند بر بام چارمْ فصيل
1935 ملك بود آنجا فزون از قياس * دل از پيشواشان شدى پُرهراس
كه او داشت شكلى بغايت مهيب * از آزرم « 1 » و شفقت نبودش نصيب
پيمبر چو او را بر آنگونه ديد * بترسيد و دامن به خود دركشيد
ز جبريل نامش بپرسيد ، گفت : * « روانها از او مىشود در نهفت
ورا عزريائيل خوانند نام * كند قبضِ ارواحِ مردم مُدام
1940 مترس ايچ از وى ، بر او كن سلام » * به نزديكِ او رفت شاهِ انام
سلامى پيمبر بر او كرد ياد * ترش كرد رو ، پاسخش هم نداد
بپرسيد جبريل و گفتش : « چرا * ندادى جوابِ رسولِ خدا ؟
جواب سلام است فرضِ خدا * تو تركِ فريضه گرفتى چرا ؟
بر او رو ترش داشتى ، چيست حال ؟ * سزد گر بگوئى جوابِ سُؤال »
1945 چنين داد پاسخ : « سلام و جواب * به جائى از اين كار باشد خطاب
كه امنى بود در ميان و ز من * نباشند ايمن كس از انجمن
جوابش چگونه توان داد باز * چو خواهد ز من ديد گُرم و گُداز
دگر ترشروئى ، چو خلقت خدا * چنين كرد ، چون گردم از وى جدا
و گرنه چنين ميهمانم دگر * كه خواهد بُدن از مَلَك و از بشر ؟ »
1950 پسنديد جبريل پاسخ از او * چو از راستى بود اين گفتوگو
پيمبر به نزديك او رفت زود * از او كشف احوالها مىنمود
بد و نيكِ احوالِ كارِ جهان * همىبازپرسيد از او در نهان
ورا ديد لوحى به سُوىِ يمين * درختى به دستِ چپش همچنين
هامش
( 1 ) ( ب 1936 ) . « آرزم » در اين موضع به معناى « ملايمت و رفق » و شايد هم « مهربانى » است .