1830 ز كارى « 1 » كه خودبين شد ، اندر سَقَر * به فرمان شدش جاودانه « 1 » مقرّ
كنون گر پذيرد ز من مصطفى * كه گردد شفيعم به پيش خدا
شوم ايمن و رام و آيم به پيش * رسانم مر او را به مقصودِ خويش
پيمبر پذيرفت اين كار از او * براق آمدش پيش و شد راهجو
پيمبر بر او برنشست و برفت * چو يك طَرْفَة العين برآن راه تفت
1835 به دو گفت جبريل : « اى نامدار * فرود آى و آنجا دو ركعت گزار
كه اين طورِ سيناست ، آن جايگاه * كه موسى شنيدى سخن از إله »
پيمبر چنين كرد و زُو شد روان * دگرباره جبريل گفتش همان
كه : « مولود عيسى بدين جاى « 2 » بود * دو ركعت گزار اندرين جاى زود »
چنين كرد و پس از يمين و يسار * شنيدى كه : « اى سيّد نامدار
1840 بمان تا نصيحت كنيمت يكى * كه ناصح ندارى چو ما بىشكى »
نكرد التفاتى بديشان براق * برفت و ز دولت بُد اين اتّفاق
پديد آمد آنگه زنى خوبرو * برآورده دست و برافشانده مُو
رخش را ز هر نيكويى مايه بود * بسان عروسان به پيرايه بود
ز خوبى رخ او چنان مىنمود * كه گشتى بر او شيفته هركه بود
1845 به فرياد گفتى : « محمّد بيا * كه كامت ز من گشت خواهد روا »
به دو هم بُراق التفاتى نكرد * گذشت از بَرِ او به كردارِ گَرد
چنين تا به بيت المقدّس رسيد * بُراق اندر آن جايگاه آرميد
پيمبر ز جبريل پرسيد باز * از آن هر دو بانگ و زن دلنواز
به دو گفت : « بانگى كه از راست بود * بُدى بانگ داعىِّ دين جُهود
1850 اگر مىفگندى به كارش نظر * شدندى جهود امّتت سربهسر
همان دستِ چپ از نصارى نشان * به ميلت شدى امّت تو همان
زنِ خوبرو بود دنيىِّ دون * فريبنده گشته به مكر و فُسون
به دو گر شدى ميلِ تو اندكى * ز دوزخ نرستيت امّت يكى »
نبى گفت : « منّت ز پروردگار * كه گشت اين بلاها ز ما خوارخوار »
1855 در آن شهر شد بعد از آن مصطفى * جوانى به پيش آمدش باصفا
هامش
( 1 ) ( ب 1830 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ كارى ( به كارى ؟ ) ؛ ( مصراع دوم ) : جاودانه .
( 2 ) ( ب 1838 ) . در اصل : بداينجاى .