1765 رُكانه به نام و مطلّب نسب * به كُشتى شده نامور در عرب
به دو گفت پيغمبر : « اى نامدار * نشد وقت دينم كنى اختيار ؟ » « 1 »
به دو گفت : « دينت كنم اختيار * اگر معجزه بينمت آشكار »
نبى گفت : « چون همچو خود پهلوان * ندانى كسى را كنون زين گوان
به كُشتى اگر بر تو چيره شوم * سزد كز تو خيره دگر نشنوم
1770 پذيرى ز من دين حقّ آن زمان * نباشى دگر در خدا بدگمان »
رُكانه چو در خويشتن غرّه بود * به كُشتى گرفتن ارادت نمود
به دل گفت : « پخته شدم كار خام * درآرم به كُشتى سر او به دام
رهانيم او [ را ] و جمله قريش * رسانم از اين بر فلك نام خويش
چنين داد پاسخ كه : « آرى رواست * كز اين كار پيدا شود كژّ و راست » « 2 »
1775 به كشتى گرفتن نمودند زور * پيمبر ز پهلو برانگيخت شور « 3 »
همانگه كه برهم نهادند دست * رُكانه درآمد ز بالا به پست
پيمبر برآوردش از جاى زود « 4 » * به دستش تو گفتى يكى پشّه بود
به بالا برآورد و زد بر زمين * نشست از بَرِ او رسول گُزين
بدانسان كه در زير بىتوش شد * تو گفتى همىخواهد از هوش شد
1780 رُكانه به دو گفت : « بارى دگر * بگيريم كشتى از اين خوبتر »
دؤم ره همين و سؤم همچنين * بيفگندى او را رسُول گُزين
رُكانه همىگفت : « اينت عجب * كه بر من شود چيره كس در عرب »
نبى گفت با او : « عجبتر از اين * نمايم به تو تا كنى دين گُزين »
رُكانه شد از معجزه خواستار * به پيمان كه دينش كند اختيار
1785 درختى كهن بود آن جايگاه * نبى خواند آن را بَرِ خود ز راه
درخت آمد و كرد بر وى سلام * بيستاد در پيش شاهِ انام
چو استاد يك دم بر مصطفى * فرستاد آن را نبى بازِجا
رسول ارچه او را دو معجز نمود * دل خفته را چشم بينا نبود
هامش
( 1 ) ( ب 1766 ) . ( مصراع دوم ) در اصل : كنى آشكار ؛ كه ظاهرا با مصراع دوم بيت بعد تخليطى رخ نموده است .
( 2 ) ( ب 1774 ) . در اصل [ را ] نيامده .
( 3 ) ( ب 1775 ) . در اصل : برانگيخت سور .
( 4 ) ( ب 1777 ) . در اصل : ار جاى رود .