به پيش نبى كرد پوزش بسى * به خوبى از آنجاى كردش گُسى
1745 نبى رفت و بو جهل از خانِ خويش * بيامد به نزديك قومِ قريش
به دو هركسى گفت ك « اى شيرمرد * چرا از محمّد شدى روى زرد ؟
كز آنگونه « 1 » ترسان سپردى درم * كز اين شد دل ما سراسر دُژم »
چنين داد پاسخ : « چو آوازِ او * شنيدم ، به من شيرى آورد رو
كه گرنه مرادش در آن جُستمى * ز چنگال آن شير كى رَستمى
1750 نبُد چاره جز آنكه از بيمِ سر * به دو داد بايست در حالْ زر
از آن دم كنون زيست خواهم فزون * تو گوئى كه زادم ز مادر كنون »
نبى را چو گفتند اين گفتوگو * نبى گفت : « هست او در اين راستگو
كه بُد جبرئيل آنچه او شير ديد * همىخواست از وى در اين كين كشيد
ولى چون شتر را سپرد او بها * شد اين نوبت از خشم يزدان رها »
* 1755 دگر آنكه روزى رسول گُزين * به كوهى برآمد سوىِ كارِ دين
بر آن كوه سركرد سيّد نماز * نياز آوريده بَرِ بىنياز
ابو جهل آگه شد از كار او * شكستن همىخواست بازار او
پيمبر چو در سجده شد ، مردِ شوم * يكى سنگ برداشت زآن مرزوبوم
همىخواستى زد بر او سنگ خوار * شكست آرزو در دلش كردگار
1760 بچسبيد در دست او سنگ سخت * وز اين درد نالان شد آن شوربخت
بزارى ز سيّد رهائى بخواست * پيمبر دعا كرد و شد كار راست
اگر چند از او ديد معجز چنين * ز بدبختى خود نپذرفت دين ( 46 )
معجزه كه رسول ، عليه السّلام ، به ركانهء « 2 » مطّلبى نمود
يكى روز ديگر رسول إله * ز مكّه به صحرا برون شد به راه
يكى پهلوان مرد بود از قريش * كه از همگنان قوّتش بود بيش
هامش
( 1 ) ( ب 1747 ) . در اصل : كران كونه .
( 2 ) ( عنوان ) . ركانهء مطّلبى : ركانة بن عبد يزيد بن هاشم بن عبد المطّلب . ( نك . سيرت رسول اللّه ، مصحّح دكتر اصغر مهدوى ، ص 382 ) .