به سيّد بگفتند ك « اى نامدار * از امروز تا مبدأ روزگار
هرآنكس كه شد در گروهى بزرگ * بكوشيد تا قومِ او شد سترگ
به قوم و قبيله بهى خواستند * به نيكيّشان كار آراستند
مگر تو كه جز خوارىِ قوم خويش * نمىجويى اندر ميانِ قريش
1150 به دشنامِ بُت برگشائى زبان * به گُمره كنى نسبتِ ما همان
ز ما و ز آباىِ ما اندرين * نگويى بجز بد به دنيى و دين
چو هستيم هريك دراين روزگار * سرآمد به دانش ، به قوم و تبار
تو ما را چنين خوار دارى چرا * بگو تا در اين چيست كامت ز ما ؟ »
نبى گفت : « از اين كار مقصود من * نه مالست و نه جاه از اين انجمن
1155 نه چيزى كه در دنيى آيد « 1 » به كار * وز آن باشدم در جهان اشتهار
بلى آنكه در كارِ دين بىسخن * بياريد يكباره ايمان به من
نباشيد ديگر كسى بتپرست * از آن كار شوئيد يكباره دست
كز اين سود هر دو جهان بىگمان * بياييد از خالقِ آسمان
دگر آنكه گفتيد « 2 » در عقل ورا * ز هركس فزون است بخشِ شما
1160 جز اينست وز اين ره غلط كردهايد * كه بر خود به دانش گمان بردهايد « 3 »
اگر بهره بودى شما را از اين * ز بد فرق كردى نكو ، كارِ دين
بدانستى از را « 4 » ، بُدى هوشيار * كه بت در خدائى نيايد به كار
خدائى خدا را سزد بىگمان * هر آن كو جز اين گفتش ، عاقل مدان »
چو زاين درشنيدند از وى سَخُن * دگرگونه پاسخ فگندند بُن
1165 يكى گفت : « اگر هست قولِ تو راست * خداى تو هر دو جهان را خداست ( 34 )
تو نزديكِ او از همه بهترى * گزيدت ز مردم به پيغمبرى
ببايد « 5 » كه او را به كارت نظر * بود بهتر از همگنان سربهسر
ترا مكّه هم مولد است هم نشست * همىخواهى آن را درآرى به دست
هامش
( 1 ) ( ب 1155 ) . در اصل : در دنيا آيد .
( 2 ) ( ب 1159 ) . در اصل : كفتند .
( 3 ) ( ب 1160 ) . در اصل : كردهاند . . . بردهاند .
( 4 ) ( ب 1162 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ دانستى ار راء .
( 5 ) ( ب 1167 ) . در اصل : ن ؟ ؟ ؟ ايد .