اگر در قصاصش كُشندم « 1 » رواست * رهائىّ مردم مرا خونبهاست »
به شبگير سيّد سوى كعبه رو * درآورد و كردى طواف اندر او
ابو جهل برداشت سنگى گران * بر او خواست زد ، سست گشت اندران
1215 بيفتاد از بيم سنگش ز دست * ز سستىِّ تن بر سر پا نشست
بيامد از آن پس به پيشِ قريش * بپرسيد هركس از او كمّ و بيش
كه : « سُستيت چون بود و بيم از چه بود ؟ » * چنين پاسخ هريكى مىسُرود
كه : « در پيشِ او اژدهايى عظيم * بديدم ، از آن شد دلم پُر ز بيم ( 35 )
اگر مىزدم سنگ بر وى ، دمار * برآوردى از جان من خوارخوار »
1220 پيمبر چو بشنيد ، گفت اينچنين * كه : « بُد جبرئيل آنچه ديدش يقين
و ليكن به كارش چو فرمان نبود * ز جانش از آن برنياورد دود »
به تنگ آمدند ز او سران قريش * ندانست كس چارهاش كمّ و بيش
از اين نيز سودى نديدند هم * پيمبر ز دعوت نمىكرد كم
سؤالات جهودان از رسول ، عليه السّلام ، و پاسخ آن
چو چندى گذر كرد گيتى براين * نمىكرد كم سيّد از كارِ دين
1225 به سوى مدينه قريشى دو تن * فرستاد نزديك آن انجمن
يكى عقبه و نضرِ حارث « 2 » دگر * برفتند ياران بدان بوموبر
به پيشِ جهودان نهادند رو * به كارِ محمّد شده چارهجو
كه ايشان چو ز اهل كتابند و دين * دهندشان ز دانش رهايى از اين
جهودان بگفتندشان سه سخن * فرستادشان سوى آن انجمن
1230 بگفتند : « اگر گويد اين را جواب * ز دين خدائى بود كامياب
پذيرفت بايد از او دينِ او * نشايد ز دينش بپيچيد رُو
و گر زاين فرومانَد اندر سخن * مداريد از دست دينِ كهن
كه دعوىِّ او راست نبود بدين * نشايد پذيرفت از او تازه دين »
به پيشِ قريش آمدند آن دو تن * بديشان بگفتند هر سه سخن
هامش
( 1 ) ( ب 1212 ) . در اصل : كشيدم .
( 2 ) ( ب 1226 ) . در اصل : نصر حارث .