مهين دخترش بود زينب به نام * كه داشتش ابو العاص در اهتمام
رقيّه كهين جفت عُتْبَه شمر * كه از بو لهب داشت عُتْبَه گُهر
1105 همه كافران آن زمان يك سَخُن * شدند و فگندند از اينگونه بُن :
« محمّد چو زين دين بپيچيد رو * نخواهيم ما نيز پيوند او
به الزام » گفتند : « از اين دختران * بداريد دست اى گُزين شوهران
ز ما هر كه بهتر كنون دخترى * بخواهيد « 1 » چون بر فلك اخترى
كه پيوند با دشمن خويشتن * نسازند دانشوران بىسخن »
1110 چنين گفت ابو العاص : « از جفتِ خويش * مبادا كه گيرم جدائى به پيش
نخواهم ورا كرد هرگز رها * اگر خود شود جان از آن بىبها »
رها كرد عُتْبَه زنِ خويشتن * برنجيد سيّد از او زين سخن
ز داماد گشتش درون پر ز كين * دعا كرد در حقّ مرد لعين
كه : « يا رب ددى را براو برگمار * كه او كارِ پيوندِ من داشت خوار ! » ( 33 )
1115 دعا كرد اجابت در اين دادگر * بدرّيد شيرى ورا در سفر
از آن پس نبى دختر نازنين * به عثمان سپردش به آئين دين
سرافراز عثمان شد او را همال * بماندند با همدگر چند سال
ز عثمان پسر آمد او را يكى * كه مثلش به دانش نبُد كودكى
پدر خواند عبد اللّه او را به نام * درآوردش از مهر در اهتمام
1120 ولى زو نيامد اميدش به بر * به ششسالگى درگذشت آن پسر
خروسيش منقار در چشم زد * بدان جاى نيكان شد از روزِ بد
* وزاينرو قريشى يگان و دوگان * مُسلمان شدندى كهان و مهان
چو افزون شدندى همى مؤمنان * فزون خواست كافر برايشان زيان « 2 »
شدند چيره بر مؤمنان كافران * بر اسلاميان كارشان شد گران
1125 چو خوارى ز اندازه اندرگذشت * همى آب آن خوارى از سر گذشت
برفتند پيشِ نبى اهلِ دين * بگفتند با او يكايك چنين
كه : « تا چند شايد چنين زيست خوار ؟ * اگر هست دستورىِ كارزار ،
هامش
( 1 ) ( ب 1108 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ خواهند .
( 2 ) ( ب 1123 ) . در اصل : ايشان زبان .