« چو مِهر محمّد ترا در دل است * مرا با تو اين دوستى مشكل است
مرا دوست دشمن نيايد « 1 » چنين * برو دوستى با محمّد گزين
كز او دين پذيرفتهاى در نهان * نخواهم چنين دوستى در جهان »
به دو گفت عُقْبَه كه : « با مِهرِ تو * نخواهم جهان بىگزين چهرِ تو »
1085 اميّه به دو داد پاسخ چنين : * « اگر نيستى زو پذيرفته دين
برو بر رخِ او تفو برفگن * به دشنام لب برگشا در سخن »
به دو گفت عُقْبَه كه : « ايدون كنم * ز طبعِ تو اين فكر بيرون كنم
كه با قهرِ تو مِهرِ كس در جهان * نخواهم به دل آشكار و نهان »
به پيش نبى گشت عُقْبَه « 2 » فراز * همىداد دشنام اوُ را دراز
1090 از آن پس تفو كرد مردِ لعين * برآن پيشواىِ زمان و زمين
چو با سيّد پاك كرد اين خطاب * نبى را بگرديد در چشم آب
به دو گفت : « از اين كارِ تو با خدا * كنون نذر كردم اگر مر ترا
به بيرونِ مكّه به دست آورم * به جانِ لعينت شكست آورم »
از اين لفظ كافر برنجيد سخت * ز غيرت بجوشيد آن شوربخت
1095 بتندى به مسجد درآمد چو باد * نبى را دگرباره دشنام داد
پس آنگاه دستار در گردنش * فگند و كشيدش برون بدكنش
ز سختيش خُرَّه « 3 » بر او برفتاد * كه لعنت بر آن قوم و آن فعل باد !
در اين حال ابو بكر آمد برش * رهانيد از دستِ آن كافرش
پيوند عثمان با رقيّه بنت رسول اللّه
براين نيز بگذشت چندى سپهر * كه بنمودى اندر ميان روىْ مِهر
1100 پيمبر دو دُختش كه مهتر بُدند * سزاوارِ پيوند و شوهر بُدند
به شو داده بُد هر دو را پيشتر * از آن پيش وحى آيد از دادگر
مهين رفته و كهترين نامزد * به شو گشته ، زآن در كه در دين سزد
هامش
( 1 ) ( ب 1082 ) . در اصل : دشمن ؟ ؟ ؟ ايد .
( 2 ) ( ب 1089 ) . در اصل : كفت عقبه ؛ كه البتّه مىتوان « رفت » هم خواند .
( 3 ) ( ب 1097 ) . در اصل : حره . خرّه : ( قياس شود با خِرخِر ) آواز گلو به هنگام خواب يا فشردن حلق .