330 ولى داشتى در دل اين حال راز « 1 » * نگفت اين حكايت به كس هيچ باز
غلامى بُدش ، مَيسره نامِ او * ز بازارگانى بُدى كامِ او
به مال خديجه به مصر و به شام * به بازارگانى برفتى مُدام
خديجه چو حالِ پيمبر شنيد * به راه امانت ورا برگزيد
فرستاد و او را بَرِ خويش خواند * وز اين كار با او سخنها براند
335 به دو گفت : « ار از من ندارى كران * سپارم ترا خواسته بىكران
به بازارگانى شوى سوىِ شام * بود مَيسره پيش تو چون غلام
به انبازىِ من بدان جايگاه * شوى رنجه پويى از ايدر به راه »
پيمبر پذيرفت از او اين سخن * نياورد در گفتِ بانو شكن « 2 »
ز مكّه پيمبر روان شد به راه * هميدون بسى مرد پُردستگاه
340 هرآنگه كه گشتى بلند آفتاب * شدى سايهبان بر سرِ او سحاب
ز گرما نبودى تنش را زيان * شگفتى فرومانده زو تازيان
چو رفت آن قوافل به سرحدِّ شام * به ديرى درون بود روزى مُقام
كه بود اندرو راهبى سالخورد * چشيده ز گيتى بسى گرم و سرد
بَحيرا همىخواندندش به نام * ز هر دانشى داشت بهره تمام
345 درختى به نزديك آن دير بود * پيمبر بدان سايه يك دم غنود
چو خورشيد بر چرخ گردان بگشت * به دو خواست آمد همى خور به دشت
بگرديد از آن سو كه خور بُد درخت * برافگند سايه برآن نيكبخت
چو راهب ز دير آن شگفتى بديد * بيامد ز احوالِ او بررسيد
به دو كاروان گفت : « مزدور ماست » * از آن گفته آن مرد را طيره خاست
350 چنين گفت با مردم كاروان * كه : « بادا فداى قدومش روان
مخوانيد مزدور او را دگر * كه هست اين سرافراز فخر بشر
رسولِ خداوندگار است اين * براو هر زمان صد هزار آفرين »
ز تابيدن مهر و كارِ درخت * بديشان سخن گفت از فرِّ بخت ( 18 )
شگفتى بماندند از او همگنان * فزودند در حرمتش كاروان « 3 »
هامش
( 1 ) ( ب 330 ) . در اصل : حال زار .
( 2 ) ( ب 338 ) . در اصل : بانو سكن .
( 3 ) ( ب 354 ) . در اصل : حرمتش كاربان . شايد هم « كاربان » را به جاى « كاروان » منظور داشته است .