نخواهم كنون با يتيمى سپرد * نخواهد چنين آرزو مردِ گُرد »
امير عرب خسته خاطر از اين * سوى خانهء خود شد اندوهگين
خديجه چو آگاه شد زين سَخُن * كه در پاسخِ خواهش افگند بُن
ز دانندگى شد در آن چارهگر * كه اقرار گيرد به مكر از پدر
405 يكى جشن كرد و مهان را بخواند * پدر را در آن جشن فرّخ نشاند
به مكّه هرآنكس كه بُد نامور * بدان جشن خواندندشان سربهسر
ابو طالب و هاشميّان همان * بدان جشن رفتند پيشِ سران ( 19 )
خديجه به نزديك خواليگران * فرستاد اندر نهان چاكران
كه : « بايد خويلد بود مست سخت * كز اين كار آرد به من روى بخت
410 مگر كو به مستى دهد اين رضا * كه گردد « امين » شوهر اكنون مرا
به بو طالب ار باده كمتر دهيد * سپاسى از اين كار بر من نهيد » « 1 »
چو باده به مغز سران جُست جا « 2 » * خديجه چنين گفت با مصطفى :
« به عمّت بگو تا به خواهشگرى * بخواهد از اين مهتران ياورى »
به جائى كز اين « 3 » بزم بودى پسيچ * نرفتى پيمبر بدان جاى هيچ
415 از اين بار از بهر اين خيركار * بگفتِ خديجه بشد بادوار
به عم بازگفت اين سخن در نهان * برون آمد از پيشِ او در زمان
چو دورى دو ديگر بگشت آن زمان * سخن گفت سردارِ مكّه درآن
هميدون نمودند خواهش همه * ز بهرِ دل پيشواىِ رمه
خويلد رضا داد و مردم گواه * سراسر شدند اندر آن جايگاه
420 عبيرى كه آئين بُدى آن زمان * خويلد بماليد در مردمان
از آن پس يكايك برفتند شاد * به خانه ، بخفتند تا بامداد
خويلد سوى خان دختر شتافت * به مستى در آن خانه آرام يافت
به شبگير چون گشت آگاه از اين * كه دامادِ او گشت فرُّخ امين
ز دختر بپرسيد ك « ين كار چيست * كنون اندر اين درد تيمار چيست ؟ »
425 خديجه به دو گفت : « بر انجمن * چو گفتى در اين كار با او سخن
هامش
( 1 ) ( ب 411 ) . در اصل : دهند . . . نهند .
( 2 ) ( ب 412 ) . در اصل : جست جاء .
( 3 ) ( ب 414 ) . در اصل : كرين .