به ديگر سراى ايمنه شد روان * به مرگش دل همگنان شد نوان
265 در اين وقت ششساله بُد مصطفى * كه مادر شد از پورِ فرّخ جدا
كنيزى بُدش امّ ايمن به نام * پسر را درآورد در اهتمام
به مكّه رسانيد او را ز راه * به پيشِ نيا بود تا چندگاه
چنين تا كه سالش درآمد به هشت * از آن پس زمانه دگرگونه گشت
نيا گشت رنجور و دانست كار * كه خواهد سرآمد بر او روزگار
270 گُزين پور ، ابو طالبِ نامور * بفرمود تا شد به نزدِ پدر
به دو گفت ك « ين نورِ ديده ترا * سپردم ، شدم سوىِ ديگر سرا
تو از من مر او را به زنهاردار * كز اين تُخمه باشد به دو افتخار
كه از كاهنان و مهانِ عرب * ز كارش شنيدم سخنها عجب
كه پيغمبرى باشد اين نازنين * كه دينش بگيرد سراسر زمين
275 تو از دشمن او را نگهدار باش * به كارش بههرحال بيدار باش
كه با او خصومت ز قومِ قريش * همىبود خواهد ز هر قوم بيش
چو او را بدان عمّ نامى سپرد * نياىِ خردپيشه حالى بمُرد
همين سال نوشينروان از جهان * برفت و شد آن راستى در نهان
* چو علم لَدُنّى خداوندگار * بر او در ازل بود كرده نثار
280 ز حكمت به معنى نبودى روا * كه استاد باشد به صُورت ورا
ازاينرو دل عم نمىداد بار * كه بر وى رود جورِ آموزگار
چه اندر دبستان چه در پيشهاى * كه در هريكى داشت انديشهاى
پيمبر همىبرد با عم بهسر * براين كرد هم چارسالى گذر
بردن ابو طالب رسول ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، را به شام
ابو طالب از مكّه بر عزم شام * روان گشت با كاروانى تمام
285 ز بهر تجارت بدان جايگاه * همىرفت و با او پيمبر به راه
چو آمد قوافل به سرحدِّ شام * به دَيْرى فرود آمدند خاصّ و عام
دراو راهبى بود نسطور نام * كه واقف بُد از كارِ سيّد تمام