355 بَحيرا به بو بكر گفت اينچنين : * « گوا شو ، پذيرفتم آن پاك دين »
درم داديش چارباره هزار * به دو گفت : « وقتى كش آيد به كار
به دو دِه چو دعوت كند بهرِ دين * كه زنهار در گردنت كردم اين »
از آن جايگه كاروان شد به شهر * نبود از خريدارشان ايچ بهر
همى در كساديش بفروختند * ز فرط زيان « 1 » تازيان سوختند
360 متاعى كه مىخواستندى درو * روا بوذ و بوذى زيانشان دورو « 2 »
پيمبر نكردى خريد و فروخت * به سودا درون جامهء صبر دوخت
چو كردند آن كاروان كار راست * قضاى خدائى دگرگونه خاست « 3 »
رسيدند از مصر يك كاروان * كه چونان ببودند گشته روان
گران گشت ارزان و ارزان گران * نبى را در آن سود شد بىكران
365 گران ، بار ، بفروخت و ارزان خريد * دگر روز با كاروان ره گزيد
يكى در سه او را شده سود بيش * و ليكن زيانكار قومِ قريش
برفتند شادان و غمگين به راه * به مكّه رسيدند از آن جايگاه
خديجه بدان لحظه بر منظره « 4 » * كه بُد ساخته بر سر كنگره
به بطحا همىكردى از وى نگاه * چو آن كاروان اندر آمد ز راه
370 خديجه نگه كرد در مصطفى * بديد ابر بالاى فرقش به پا
ورا سايهبان گشته از آفتاب * شگفت آمدش سخت كار سحاب
دلش ميل او كرد و شد جفتجو * به جانش درافتاد اين آرزُو
و ليكن از اين هيچ با كس نگفت * چو با جان او بُد خرد گشته جفت
چو معلوم كرد آنكه چند است سود * بر آن مِهر مِهرى دگر برفزود
375 از اين كار با مَيسره گفت وى * كه : « برماست اين مَردْ فرخنده پى
ندارم در اين كار از او دست باز * كه از فرّ او بينم اين كام و ناز »
به دو مَيسره گفت : « از اين بر منش * شگفتى بسى ديدم اندر روش »
ز ابر و درختى كه شد سايهبان * ز راهب كزاو داد نيكى نشان
هامش
( 1 ) ( ب 359 ) . در اصل : ز فرط زنان .
( 2 ) ( ب 360 ) . رائج ، پررونق ، رواج . ( لغتنامه )
( 3 ) ( ب 362 ) . در اصل : خواست . در اينجا « خاستن » در معناى پيش آمدن و ظهور و بروز امرى است .
( 4 ) ( ب 368 ) . منظره : روزن ديدبانى .